خودتان قضاوت كنيد

(CHATE)اعتياد اينترنتی

مقوله اينترنت ومخصوصا چت به يكی از دغدغه های بسياری از جوانان ايرانی تبديل شده با نفوذ رايانه های شخصی وقرار گرفتن ان در رديف يكی از لوازم ضروری زندگی ،چت تقريبا يك سرگرمی جالب بشمار   می ايد،كه جوانان به اين طريق در صدد پركردن بخشی از اوقات فراغت خود برامده اند.

در واقع چت به چنان تفريح جذاب ودلنشينی برای جوانان تبديل گرديده كه بسياری از انان علاوه بر استفاده از رايانه شخصی ،برای اين منظور ساعات زيادی از اوقات خود رانيز در كافی نت ها سپری می كنند. بدين ترتيب عطش استفاده از اينترنت كه عموما بخش چشمگيری از ان را مقوله چت در بر ميگيرد را رفع می نمايند.

حدود ۵ سال است كه چت كردن بين جوانان متداول شده وبخصوص در ساعات نيمه شب تعداد كسانی كه به اين وسيله متوسل ميشوند افزايش می يابد.

از جمله دلايلی كه در اين زمينه وجود دارد ميتوان به موارد ذيل اشاره نمود:

  • چت كردن مزاحمتی برای اعضای خانواده ايجاد نمی كند     وسرو صدايی هم ندارد،بسياری از جوانان ان را وسيله نسبتا مناسبی برای برقراری ارتباط با همديگر می دانند.
  • √هيچ جوانی نمی تواند مثلا در ساعت ۳ نيمه شب به وسيله      تلفن با دوستش صحبت كند.اما بوسيله اينترنت امكان چنين امری وجود دارد.
  • √بسياری از جوانان حتی ممكن است همسر خويش را از طريق چت های اينترنتی پيدا كنند.اما اين نكته را بايد متذكر شد كه عمر دوستيهای اينترنتی بسيار كوتاه است .

                                                                                         

↑بنابراين بايد به جوانان ونوجوانان اموزش داده شود كه تا جای           ممكن از چت بعنوانوسيله ای برای انتقال دانسته های خود و كسب      يافته های ديگران استفاده كنند.

و اما سوالی كه كمتر جوانی برای ان جوابی قانع كننده دارد،                 اين است كه واقعا چند درصد جوانان به اين منظور از اينترنت استفاده ميكنند؟؟؟؟

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٦
تگ ها :


ببخشيد .وبلاگم حذف شد دوباره زدم

شنبه، 18 بهمن، 1382

۲۲ بهمن پيروزی انقلاب شكوهمند اسلامی ايران

ساعت دو بعد از ظهر ساعت ۲۱ بهمن سال ۱۳۵۷،اعلاميه شماره چهار “فرمانداری نظامی تهران” از راديو پخش شد:«...امروز عبور ومرور از ساعت چهار وسی دقيقه بعد از ظهر ممنوع می باشد...»

بعد از پخش اين اعلاميه،ولوله ای در ساكنان مدرسه رفاه ديده شد.نگرانی در چهره ها سايه انداخته بود.همه چشم به اتاق امام دوخته بودند.او در اتاق كوچكی در مدرسه به فكر فرو رفته بود. دلش پر از اميد بود وارام نداشت.ناگاه از جای خود برخاست واز اتاق بيرون امد.نگاهها به سوی لبهايش خيره ماند.اودر حالی كه زير لب دعايی را زمزمه می كرد ،وضو گرفت.بعد به اتاق خودبازگشت     سجاده اش راپهن كرد ودو ركعت نماز خواند.او می دانست كه در اين لحظه های   مهم،تصميم گيری جز به ياری خدا ممكن نيست.در قنوت نماز،دانه های اشك روی گونه هايش غلتيد.بعد از نماز كه دلش ارام يافته بود،ورق كاغذ وخودكاری برداشت.خورشيد،نور خود را به اتاق كوچك امام می بخشيد.

امام نوشت:«بسم الله الرحمن الرحيم»،ملت شجاع ايران ‍‍‍‍،اهالی محترم تهران... اعلاميه امروز حكومت نظامی ،خدعه وخلاف شرع است.ومردم به هيچ وجه به ان اعتنا نكنند.برادران وخواهران عزيزم‍‍‍!هراسی به دل راه ندهيدكه بخواست خداوند   تعالي،حق پيروز است...

بعد از اين اعلاميه امام انتظارها به سر رسيد.مردم به خيابانها وكوچه ها ريختند وحكومت نظامی از بين رفت.جوانان با اتش زدن لاستيكهای كهنه ،راه خيابانها را   بستند.تهران پر از صدای «الله اكبر»شد.كلانتريهای شهر به تصرف انقلابيون در امد.ومردم مسلح شدند.بعد از ان پادگانها به اغوش انقلاب باز گشتند.ساختمان صداوسيما در اختيار انقلابيون قرارگرفت.واعضای اصلی رژيم شاه دستگير شدند. انها را به محلی در پشت مجلس شورای ملی اوردند.ياران پی در پی می گفتند  انها را بايد اعدام كرد!انها جنايتكارند!

همان شب وقتی يكی از ياران پابلمه بزرگ غذا را برای دستگير شدگان برد،بعضی از انها گفتند:«ما از اين غذاها نمی خوريم برای ما چلو مرغ بياوريد!»

هنگامی كه اين موضوع را به امام گفتند،او با مهربانی گفت:«هر چه دوست دارند برايشان ببريد.»

وياران برای لحظه ای به ياد حضرت علی عليه السلام افتادندكه با اينكه به دست ابن ملجم زخمی شده بود،اما در بستر بيماری سفارش ميكرد كه با او خوشرفتاری كنند!

                                                             نقل شده از يكی از دوستان امام


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده )




 

شنبه، 11 بهمن، 1382

به کدامين گناه؟؟؟

من از چشمان خويش اموختم درس محبت را

           که هر عضوی به درد ايد به جايش ديده می گريد  

ديروز غروب يهو دلم گرفت نميدونم چه رازی در اين غروب

 نهفته بود . دلتنگی از يک طرف وبيزاری ونفرت از طرف ديگر

تمام وجودمو پر کرده بود دلم همش بهونه ميگرفت . اروم

وقرار نداشتم داشتم کلافه       ميشدم. فکر وخيال رهام

نميکرد با اينکه خيلی خسته بودم حال      وحوصله خوابيدن

 رو هم نداشتم. بدجوری دلتنگی بر دلم پنجه ميکشيد

خواستم بيام تو نت واينو به همه بگم اما بازم نتونستم.  

اخه ديگه چه کاری از دست ما ساخته بود ديگه يه ستاره از

اسمون خدا کم شده بود يه ستاره ای که تازه ستاره شده بود و نور ميداد

ديگه سارايی وجود نداره بله سارا هم رفت اين دختر تازه

مسلمون    شده وچه بيرحمانه اين گل نوشکفته را پر پر کردند وچه ناجوانمردانه.........

                                                               

............اخر گناه اين دختر چه بود ؟؟؟اخ که دل سنگی

بعضی ادما منو بدجوری ديونه کرده اخر او قربانی کدامين گناه شد؟؟؟؟قربانی گناهان نکرده؟؟؟؟

حتی توان اين رو هم نداشتم که به اقا سيد ودلشاد تسليت

بگم.    واظهار تاسف کنم. اما فقط اينو بگم که درسته که

سارا رفت بدون    انکه اصلا طعم زندگی کردن رو فهميده

باشه  اما راحت شد راحته    راحت...

بگذاريد بگريم به پريشانی خويش

 که به جان امدم از بی سر وسامانی خويش

غم بی هم نفسی کشت مرا در اين شهر

 با ميان در که گذارم غم پنهانی خويش


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده )



  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٩
تگ ها :


ببخشيد .وبلاگم حذف شد دوباره زدم

جمعه، 3 بهمن، 1382

سهم زندگی

«بنام دوست»

وقتی تنهای تنها ميشوی غم به سراغت می ايد.وقتی غم تمام وجودت را پر ميکند،دلت ميگيرد.چون دلت گرفت،گلويت را بغضی دردناک ميفشارد وتو ناگزيری از سکوت؛سکوتی سنگين وکشنده.درد را در تمام وجود خود احساس ميکنی.دلت ميخواهد گريه کنی ؛اما نميتوانی.سينه ات مملو از فرياد وهوارهايی است که ديرزمانی است در گلو خفه شان کرده ای!هوارهايی که چون بروز داده شوند ،گوش فلک را کر ميکنند؛تو پريشانی.ديگر صدای جيرجيرکها واواز قورباغه ها وغار غار کلاغها تورا ازار نخواهد داد؛چرا که ميدانی انها هم دردمندند.

احساس ميکنی سهم تو خيلی کم است.سهم تو از قلب فقط يک قلب تازه وکدر است.با خود ميگويی چرا سهم من اينقدر کم است؟چرا سهم من فقط يک عينک دودی دود گرفته از اتش حسرت است؟چرا سهم من از چرخش ماه وخورشيد وزمان فقط شنيدن تيک تاکهای ساعت در سکوت است؟چرا چرا وچرا؟؟؟؟؟

سرگردانی وپريشانی امان تو را بريده است.به اسمان نگاه ميکنی؛کدر وابری،مثل تو گرفته وغمگين؛چرا نمی غرد؟چرا اشکهايش را فرو نميريزد؟؟

...انگار چيزی را گم کرده ای؛به دنبال چيزی ميگردی اما نميدانی چيست؟روی سکوی عمرت مينشينی وسرت را در ميان دستانت ميگيری. احساس ميکنی که اتفاقی در حال وقوع است وتو از ان بی خبری........

هيچ صدايی را نميشنوی.ميخواهی فرار کنی؛بگريزی وبه جايی بروی که هيچکس تو را نشناسد اما چگونه ....ديگر تاب وتوان از کف داده ای وبيقراريت بيداد ميکند. دوباره به اسمان نگاه ميکنی تا شايد غرش ابرها را ببينی.اسمان رو به سياهی ميرود؛اما دريغ از يک قطره........

هنوز قدم اول را برنداشته ای که صدايی توجه تورا به خود جلب ميکند از کدام سوی است؟نميدانی. تو فقط ميشنوی.گويی تو را به سوی چيزی ميخواند.صدايی مثل ناقوس کليساست ومثل ......

اين بار در عين نااميدی زنگارهای دلت را ميزدايی و از کنج ان سجاده ای را که سالهاست در گوشه ای افتاده است ،بر ميداری.غبار ان را ميگيری وروی چشمانت ميگذاری.رو به معبود می ايستی اما.....انگار چيز ديگری هم کم داری. اين صدای غرش ابرهاست که تو را به خود می اورد و گونه هايت را خيس شده از اشک می يابی.استينهايت را بالا ميزنی وبا اشک ديده ات وضو ميگيری .اسمان نيز پا به پای تو می گريد.گويی او هم رها شده است؛رها از همه تعلقات و ديگر بيقرار وسرگشته نيستی.........

احساس ميکنی سهم تو اگر همين سجاده وقبله گاه باشد،برايت کافی است.  برای تو همين بس که قبله گاهی داری ومعبودی.......

ديگر بغض نهفته در گلويت تو را عذاب نميدهد وهر قدر که بخواهی،ميتوانی اشک بريزی .ضجه بزنی.پس هوارها وناله هايت را در يک کلمه خلاصه ميکنی

                  ربنا.....ربنا.....ربنا.....الغوث.....الغوث.....الغوث  

 از دوست خوبم :نرجس علی بخشی

 

  و اما بگذار من هم چيزی بگويم تو سهمت را گرفتی ولی من چی؟؟؟؟؟

من هم ميخواهم درد دلم را بگويم اما چگونه........

  من بر انم که سجاده ام را پاره پاره کنم .ميخواهم بدون سجاده با تو حرف بزنم. ميخواهم تنها خودت حرفهايم را بشنوی. ميخواهم سجاده ام نداند به تو چه ميگويم.که ميترسم روزی زبان بگشايد وانچه را گفته ام ،افشا کند ورسوای بازارم سازد.

ميخواهم حجابها را پاره کنم ميخواهم برخيزم وخود را در دستهايم بگذارم وبه تو تقديم کنم.براستی اگر تورا نداشتم،به که حرفهايم را ميگفتم؟چه کسی شانه اش رابستر گريه های غريبانه من ميکرد؟تنها تويی که اميد بودن وعشق ورزيدن به خود را در دلم می رويانی.

                     منم وشرجی چشمی هميشه بارانی

                        دلم به راه تو مانده خودت که ميدانی

                      بيا که ذوق پريدن به بالمان خشکيد

                      شبيه واژه دريا هميشه طوفانی

                      در ای سکوت دمادم که درد ميبارد

                     شب است وحسرت يک حنجره غزلخوانی

                     تو هستی وغزل عاشقانه بودن

                     من وستاره واشک وشب پريشانی

                    کسی صدای ترک خوردن مرا نشنيد

                    به جز نگاه تو ای بغض ترد پنهانی

                   دلم هميشه برايت بهانه ميگيرد


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 8 سخن بهشتي )



 

جمعه، 26 دى، 1382

روزهای رفته

دلم برای خودم تنگ شده است روزگاری نه چندان دور خودی داشتم که پر داشت خودی داشتم که احساس يک کبوتر را در می يافت خودی داشتم که قفسها را ميشکست خودی داشتم که از روی ديوارها ميپريد ان روزها خودی داشتم که يک اسمان بال را ميفهميد يک اسمان بال برفراز معبدی دور .....

 دلم برای خودم تنگ شده است روزگاری نه چندان دور خودی داشتم که ابی بود ان روزها صبح که ميشد دست احساسم راميگرفتم وتا بارگاه خورشيد ميرفتم ميخواستم از نور افشانی اسمان حرف تازه ای بدانم ميخواستم از طلوع تصوير ديگری بردارم ميخواستم برای چشمهايم يک ذره نور بخواهم ان روزها در حاشيه خونرنگ عشق که قدم ميزدم دلم برای يك ضريح ميتپد ضريح چشمهايی که از بام دنيا تا ان سوی نور پر گرفته بود پرواز تا غرفه های معطر ملکوت !ابی اين پرواز هرگز گفتنی نيست!

ان روزها در من حالتی بود كه دريا را ميفهميدم .يك دريا قنوت را كه به يك وجود معراجی اب ميداد.اين وجودها عجب تشنگانی هستند.تمنای اب كه در اسمان ضرب ميشد تازه ميفهميدم كه اين خوبان تا كجای عشق رفته اند.

                                 پشت اين درها كه يكسر بسته اند

                                  دستهای بی پناهم   خسته اند

                            ارزوهايم شبيه يك  حباب

                                  مثل نرگسهای پرپر روی اب

                                روزهای رفته ام يادش بخير

                         لحظه های سبزو ابادش بخير 


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 9 سخن بهشتي )



 

پنجشنبه، 25 دى، 1382

بهترين دوست

درضمير خسته خويش غرق اين انديشه بودم که به کجا بايد پناه برد؟به اغوش کدامين دلنواز ؟به کدامين خانه خوشبختی که پلاکش از اميد باشد وپنجره هايش به روی عشق بازشود؟؟؟

لذا دلم ميخواهد تورا با بلندترين فرياد صدا کنم ميخواهم ديوانه وار تورا در افقهای لاجوردی جستجو کنم يا در ميان شب بوها جای پايت رابوسه باران کنم ميخواهم کوله بار خاليم رابر دوش بيندازم وتا بيکرانها گريه کنم ميخواهم بديها را از خود برهانم .

اه خدای من!دلم ميخواهد تورا هميشه ودر همه حال داشته باشم

پس چرا نميرويد ودستهايم را رها نميکنيد بگذاريد خودم باشم بگذاريد بگريزم به جاييکه غربتش از بودن با اهل گناه بهتر است بگذاريد دردهايم رابرای خدايم بگويم انکس که دست مرا ميگيرد وهرگز به من پشت نميکند...هرگز....

در کنار ساحل روی تخته سنگ تکبر نشسته بودم که از ان سوی دريای رحمت صدای دلنشين عشق را شنيدم قايقی از توبه ساختم وبا پارويی از ارزو پا به دريای رحمت الهی نهادم ناگهان دريا طوفانی شد ويک يک تخته های قايقم را جداکرد.با خود انديشيدم((چه سست توبه ام من))

ديگر داشت دير ميشد که به اخرين تخته باقيمانده چسبيدم وسخت تر از هميشه گريستم اين بود که نوری از فانوس بخشش خداوندی دلم را روشن کردودوباره خود را به خدا سپردم.

 


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 1 سخن بهشتي )



 

پنجشنبه، 25 دى، 1382

گرمای دل

هميشه لباسهای گرم سرما راازدل بيرون نميکندهميشه دستکشهای بافتنی دستهايت را گرم نميکند هميشه شعله اتش گرما بخش نيست زمانی ميرسد که در ميان شعله های اتش ايستاده ای اما جايی درون دلت هنوز سرد است اين لحظه چهره ات از گرما سرخ ودلت از سرما يخ زده است اری تو زندگی را وارونه فهميده ای

بيا واز کنار اتش برخيز وبگذار اين دستها سرما را حس کند يک سبد اتش بردارودر همه خانه هارا بکوب لبخند بزن وگرما تقديمشان کن ان زمان خواهی فهميد که وقتی به اخرين خانه شهر ميرسی دلت هم گرم ميشود


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 4 سخن بهشتي )

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٩
تگ ها :