كوكاكولا يا كينه مخفی ؟!؟

چند خط شعر برای وبلاگ خودم و صبا :

سالها سوخته ام تا شررم گردانی 

جگرم خون شده تا خون جگرم گردانی

زنده ام کرده ای با يک نگهت باز بکش

بخدا گر بکشی زنده ترم گردانی

گر چه چون قطره اشک از نظرت افتادم

باورم نيست که دور از نظرم گردانی

جز در خانه تو هيچ دری را نزنم

گرچه چون باد صبا در بدرم گردانی

--------------------------------------------

تصوير زير را همه و خيلی خوب ميشناسيد٬ لوگوی شرکت مشهور کوکاکولا است. اما اينبار نه مانند سابق٬‌ خيلی خوب دقت کنيد و بعد آهسته بالای تصوير دومی برويد......

                                           و حال اين تصوير را بر عکس ميکنيم و فرض ميکنيم که يک کلمه عربی است٬ شما اين را چه ميخوانيد؟ عجله نکنيد و کمی حوصله و تامل بخرج دهيد٬‌ کوشش کنيد بخوانيد....

 

                                  خوب.... نشد؟ پس عکس را ساده تر ميسازيم.... باز کمی دقت کنيد و اگر خوانده نشد به تصوير بعدی آن نظر بياندازيد....

 

            

                                        

باز هم اگر خوانده نشد٬‌ گمان نميرود که به خواندن تصوير زير يا نوشته سر چپه کوکاکولا مشکلی داشته باشيد...... دقت.........

 

           لا محمد لا مکه ( نه محمد ٬ نه مکه )

همين کوکاکولايی که در سال ۱۸۸۶ در آتلانتا يک امريکايی بنام جورج يا جان برای بار اول موفق به تهيه و فروش آن گرديد......

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۳٠
تگ ها :


ماندنی ترين غزل

خب بالاخره تموم شد.هلهله ورقص شمشير‍‍ ،صندل بی صاحب يه دختر كوچولو عروسك های پنبه ای ،بی دست ،بی پا ،نيم سوخته ،بدن بی جان ،گوشواره های طلايی صدای هق هق باران، سكوت و خلوت واندوه ،جنون ،خدا ،فرياد ،داغ شقايق ،قصه مرگ و..........

خب حالا يه نفس عميق بكشين تا بهتون بگه:

تو كه شب عاشورا كوچه هارو گز می كنی ،تو كه علم به دوش می گيری ،تو كه شمع شام غريبان داری ......

تو كه زير علم راه می ری ،تو كه سينه می زنی ،تو می دونی داری سنگينی بار عشق يه عالمه فرزندان ادم رو روی دوش می بري؟تو می دونی كه داری واسه قصه غصه ها گريه می كني؟با خودت بگو سبك شو ،سبك شو درد ...بعدم اگر خواستی نفس بكش وارزو كن.

تو كه نذری می خوری تو ميدونی اين قيمه هميشگی چه انرژی عاشقانه ای با خودش داره؟هيچوقت ادمايی كه موقع پاك كردن برنج نذری با خودشون حرف می زنن وگريه می كنن ديدي؟وقتی لقمه رو از گلو پايين می فرستی ياد اون انگشتا باش ،ياد اون ارزوها ،گريه های يواشكی، ياد اون دعاها باش .ميدونی بايد چكار كني؟لبخند بزن وأرزو كن.

تو كه با نور شمع، كوچه های تاريك رو روشن می كنی .تو كه كنار خيابون، می ايستی و نگاه می كنی به اب شدن شمع ،تو دست ادما .گريه چند نفرو ديدي؟زمزمه های عاشقانه چند نفرو شنيدی ،كه نصفه شبی با اسمون حرف ميزدن؟شمع تو هم ،يه نور تو دل تاريكيه غرض عاشق شدنه عاشق بودنه پس اگه عاشقی ارزو كن!

ميگی چي؟ميگی نه!ميگی منو چه به ارزو كردن !ميگی كی شمع كوچيك منو بين اينهمه روشنايی ميبينه؟می گی اين همه ادم اينهمه غصه كی صدای تركيدن بغض منو می شنوه؟

من ميگم بغل دستيت اونی كه اشكای قايمكی تو رو ديد .خدا تو نگاه اون بود ديديش؟اين قدر بددل نباش از فرصت استفاده كن وبازم ...ارزو كن! نگاه كن به اين ادما، لباس های سياهشون نشون همبستگی شونه خب تو هم يكی از اونايی ميدونم كه دلت پاكه ميدونم كه دلت روشنه پس بذار تو تاريكی وقتی هيچكس حواسش به تو نيست اون بغض كوچولوی گوشه دلت باز بشه اين قطره اشكا حيفه كه نريزن !اهان!گريه كن وارزو كن!

و حالا:

محرم صبح ،ظهر، شب ،عشق ،ازادی ،ارامش ،نفس عميق، بوی اشنايی، اشك، عاشورا ،چشم در چشم ، ازادی وخون........حـــــــــــــــــسيــــــــــــــــن(ع) 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٦
تگ ها :


فيما افنيت عمري

بازم سلام!                             ۱۹/۱/۸۳

چون بهتون قول داده بودم كه مطلبم ادامه داره دلم نيومد زير قولم بزنم.

خب اون شب خيلی دلم گرفته بود يه جورايی دلم هوای اون خلوتهای عاشقونه....

راستی چه زود گذشت هنوزم باورم نميشه انگار همش يه خواب بود.يه خواب شيرين.خوابی كه رنگش با بقيه خوابام يه كمی فرق داشت.ميگم بچه ها يادتونه چقدر در اون شبا احساس خوشبختی می كرديم.

تو چي؟يادته؟؟جدا يادته امام رضا؟؟؟اون نيمه شبا دلای سوخته قلبای شكسته چشمان پراز التماس بچه ها و....

ميدونی چيه امام رضا!هر چند از دوريت رنج ميكشم اما اين رنج كشيدن وسوختن رو خيلی دوست دارم خيلی قشنگه مثل يه سونا واسه روحمه. چون خوب ميدونم اون لذتی كه تو هجر وجود داره اصلا قابل قياس با وصل نيست.

 هميشه فكر ميكردم ليلی ومجنون فقط وفقط تو قصه ها وجود دارن.فكر می كردم خيلی وقته كه ليلی مرده ومجنون سوخته. با خودم فكر می كردم نكنه فقط ادای ليلی ومجنون رو در ميارم.اخه اگه واقعا كسی مجنون تو باشه يقينا جلوه ای از تو پيدا می كنه.اخه عشق ومحبت تو يه اكسيريه كه ادمو جذب ميكنه. نمی دونم چرا؟؟؟؟اخه تا حالا كی ديده كه يه معشوق اينقدر عاشق وشيفته داشته باشه.اونم از هر نژادی با هر قيافه ای با هر ديني....

 امااقا خيلی ميترسم.خيلی زياد...

ميترسم اون قولايی رو كه بهت دادم نتونم عمل كنم. ولی بذار يه چيزی رو بهت بگم. باور كن هر موقع ميخوام گناه كنم ياد تو ميفتم. با خودم ميگم حيف اين چشمها نيست چشمهايی كه گنبد قشنگ امام رضارو ديده بازم مرتكب عصيان بشه. اخه حيف اين دستا نيست دستايی كه اقا اجازه داده ضريح قشنگشو لمس كنم بر خلاف ميل تو كاری رو انجام بده.حيف اين زبون نيست  زبونی كه باهاش ذكر تو رو گفتم ونام تو رو زمزمه كردم بازم به گناه الودش كنم.اخه حيف اين پاكی نيست.

اقا جون كاش ميتونستم واسه هميشه اين پاكيهارو روی قلبم حك كنم وابديش كنم.

                 چه خوش صيد دلم كردی بنازم چشم مستت را  

               كه كس اهوی وحشی را از اين خوشتر نمی گيرد

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام.سلامی به وسعت دلتنگيهای منتظران

امشب به خودم گفتم كاش از اين به بعد به جای رمانتيك نوشتن از عشق ومرگ درد اور خفن ويه كمی چرند بنويسم اون هم از نوع كوفتی ترينش.خب چكار ميشه كرد خداوند نق را افريد تايه انسانهايی مثل من  با نق وغر نفس بكشند.به هر حال بايد يه فرقی بين من وكدو حلوايی باشه يا نه؟

راستش امشب خيلی دلم گرفته در اين نيمه شب تاريك و در اين سكوت دلگير....  اخ كه چقدر دلم می سوزه وقتی كه ميبينم بعضی انسانها چطوری خودخواهانه عشق رو می سوزونن و از عشق يه كليشه ميسازن و اينقدر اين كليشه رو به واقعيت نزديك می كنند ناخوداگاه يه لبخند تلخی به چهرم می شينه.

قدم به قدم صفحه به صفحه قصه عشق ها خستگيها وسرسپردگيهاو دل بستن به.....و ديونه كردن وبه اتيش كشيدن .اخه عشق ومحبتی رو كه خيليها تو ذهنشون ساختن و باهاش حرف ميزنن قصه عجيبيه اونا از عشق وديونگی يه مثلثی تكراری درست كردن كه اونقدر می چرخه ومی چرخه تا بالاخره تموم ميشه ومی ميره وبازهمون عكسای تكراری (قلب وتير واشك و جام و...)

ميگم ولی چقدر قشنگه دوست داشتن دل نه دوست داشتن گل(با كسره)..اصلا چقدر قشنگه تمرين بندگی با اونايی كه ميدونيم يه جلوه ای ازمعشوق حقيقی رو دارن اونوقت ديگه شايد هيچوقت هستي خودمون رو گم نكنيم و شايد بتونيم به حقيقت عشق برسيم.او نوقت شايد بتونيم اونايی رو كه در اوج خوشبختی هستن رو بدبخت نكنيم.

راستش ديشب وقتی دقيق مطالب وبلاگ اقا سيد رو خوندم مثل يه نارنجكی  كه وقتی منفجر ميشه تكه تكه های اون به هر سمت وسويی پرتاب ميشه ذهن اشفته منم... خب شايد اون جملات واسه من يه جرقه ای بود كه منم يه كم به خودم بيام منم يه كمی بيشتر از قبل خودمو بشناسم راستش منم ميخوام اعتراف كنم كه :خيلی می ترسم ترس از فردا و روزهايی كه هنوز متولد نشده اند و به اين دنيا قدم نگذاشته اند .ـــــــ فــــردا ــــــ عجب كلمه غريب وسنگيني؟        و من همچنان با اين وحشت زندگی ميكنم ...

                      كاش ديوانه ای بسته به زنجير بودم اونوقت شايد.....

ببخشيد مثل اينكه يه كمی زيادی تند رفتم .ولی هر چی خوندين همش بغض بود غصه بود شايدم چند قطره اشك......

                                                                             ادامه داره...

                

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۱
تگ ها :