***.........***


«بنام هشتمین رنگ قشنگ جاده رنگین کمان»
چه زیبا بود آن زمان که دانستم و چه زیباست اکنون که می دانم برای چه می نویسم!
و قلم چه سکوی خوبی است برای به پرواز در"آوردن افکاری منتظر.برای آرام کردن بی قراری دلی مهار نشدنی در اندیشه او
واکنون نه خودم بلکه دلم می نویسد. احساسی برای گفتن همه چیز. چیزهایی که ارزش نوشتن دارند.
امام رضا بدان که تنها به لطف تو به بهانه دیدار مهربانی تو اندیشه هایم را بر صفحه این کاغذهای پاک ومعصوم حک میکنم.
هرچند که میدانم واژگان هرگز نمی تواند لحظات زیبای با تو بودن و با تو زندگی کردن را به تسخیر در آورند
از هرکس که پرسیدم همین آدرسو بهم داد و حالا میتونم به جرات بگم که اشتباه نیومدم
آدرس:شهر مهربانیها    خیابان:صداقت     کوچه:معرفت      پلاک 8
اجازه هست؟؟؟
امام رضا میگن تو مهربونی؟!راسته؟
میگن مشهوری به رئوف .میگن هر کی بیاد تو حرمت محاله ممکنه باهاش آشتی نکنی
و اگر مثل منی که بارها اومدم و دلتو شکوندم بازم بهش اجازه ورود بدی محاله ممکنه که با قهر نگاهت مجازاتش کنی!
بچه هایی که به پابوست میومدن همیشه خدا دل منو میسوزوندن. وای که چه صفایی داشت دیدن گنبد قشنگ آقا باور کن به یاد عکس خدا میفتی. اگه بری ببینی بوی بهشتو حس میکنی. بوی محبت امام رضا!
و من مبهوت و خیره در حسرت دیدار.
و شاید اونجا بود که با دل ریش ریش شدم گفتم آقا اگه تو اینقدر مهربونی پس چرا یه نگاه به آیینه دل من نمی کنی. یه نگاه که خرجی نداره.!داره؟
و وقتی با یه ذره التماس درخواستمو قبول کردی .آخ که چه حالی داشتم  دلم می خواست با افتخار سرمو بالا کنم و بگم من دیگه مال کسی نیستم. اون کسی که باید دلمو شکار می کرد شکار کرد.
و  شاید آن زمان بود که فیلم  شروع شد ومن نقش یه عشاق دلباخته را برایت بازی کردم درست در زمانی که تمام درارو بسته دیدم وقتی بی هدف وبی قرار دنبال یه نفر میگشتم........
ولی من چه بد کردم!وقتی یادم میاد چه آسون وراحت تو رو به هر متاع حقیری فروختم از شدت شرم نمیتونم سرمو بالا بگیرم
یادته با مهربونیت بهم غذای حرم دادی و در عوض خوراک غم واندوه از من نصیبت شد.یادته همیشه با هزار تفسیر و توجیه می خواستم قانعت کنم.
یادمه  تنهابه فکر عبور کشتیام از دریای طوفانی بودم و تو بارها صدای فریادم رو که داشتم غرق میشدم شنیدی و دستای مهربون و و معصومت منو از سقوط به قعر دره گناه نجات داد
حیف که من لایق نبودم و باز محراب پشت سرم رو ویرون کردمو مثل یه موم تو دست نفسم اسیر شدم.و مهربونیهای تو رو از یاد بردم
خواستم  بیام پیشتو یه چیزی رو بهت بگم اما افسوس که ثروت و شهرت و نام دنیایی قبل از رسیدن به تو مثل نهنگی منو بلعیدند
و اکنون پشیمان و شرمسار در این خلوت بی سو در آینه وجدانم نگاه میکنم و از خودم می پرسم این تصویر کیست؟؟؟؟آیا این تصویر همان تصویر نزدیک ترین سیمای انسان به خداست؟
آیا چشما مال همون انسانیه که ضریح قشنگ آقا بدجوری اون چشمارو بی تاب کرده بود؟؟؟
و شرم از دیدن چهره فراموش شده ام گریبانمو رها نمی کنه.
شرم از اینکه صیاد ناچیزی بودم که تنها جهل و تکبر صیدم بودو
شرم از اینکه زندگیم با همه برق و پولک های رنگیش بدلی بود
بازم بگم؟؟به خدا دیگه روم نمیشه؟
و تنها امیدم به رئوفیت توست امامم تو رو خدا یه بار دیگه بذار زیر سایه مهربونیت قد بکشم
اونقدر مهربونی که حتی یه لحظه هم نمی تونم ناامیدی رو تو دلم جا بدم
چرا که در این دل غبار گرفته ام طنینی مهربان با شوقی وصف ناشدنی تو رامی خواند
امام رضا با دل من چه کردی؟؟

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
تگ ها :


نی!؟

اين که مدام به سينه ات می کوبه قلب نيست! نه نه اين ماهی کوچکيه که داره نهنگ ميشه.ماهی کوچکی که طعم تنگ آزارش ميده و بوی دريا هواييش کرده!

قلب ها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس.اما کيه که باور کنه در سينه اش نهنگی می تپه!

آدما ماهی هارو توی تنگ دوست دارند و قلب هارو تو سينه!ماهی, اما وقتی در دريا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلبه.هيچ کس نمی تونه نهنگی رو در تنگی نگه داره و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله ميشه و وقتی دريا مختصر ميشه و وقتی قلب خلاصه ميشه و آدم قانع!

اين ماهی کوچک اما روزی بزرگ خواهد شد و اين تنگ تنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد کشيد.

تو اما کاش قدری دريا می نوشيدی. کاش راهی  به نامنتها می کشيدی و کاش اين قطره را به بی نهايت گره می زدی.کاش...

بگذريم

دريا و اقيانوس به کنار! نامنتها و بی نهايت پيشکش!

کاش لااقل آب اين تنگ را گاهی عوض می کردی.اين آب مانده است و بو گرفته است.و تو می دانی آب هم که بماند می گندد.آب هم که بماند لجن می بندد!

و حيف از اين ماهی که درگل و لای بلولد و حيف از اين قلب که در غلط بغلتد!

 پس يه کمی نو شو!تازه شو و گذشته هايت را رها کن!يه کمی با خودت خلوت کن و خالی باش تا دم خدا از تو بگذرد!هر چند امروز همش گريه کردم ولی راضيم! وقتی گريه می کردم يه احساسی داشتم احساس کردم شيطان همزمان می بينه و می خنده و ميگه:ديدی ديدی اين آدم با خودش چه می کنه!و صدای خنده هاش در پرده های آسمان می پيچيد.                                                  خدايا بازم ازت ممنونم!

 ما همگی نی ايم و خداوند هر روز در ما می دمد و ما را می نوازد اما بعضی وقتها اينقدر پريم از گذشته که نفس خدا از ما عبور نمی کند! پس بی خيال بقيه !خدارو بچسبيم!

       خلوت کنيم خودمان را از گذشته و خالی باشيم تا دم خدا از ما بگذرد!

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸
تگ ها :