حرکت معکوس از وبلاگ تا...؟!!

گفتم شايد بد نباشه يه چند تا نکته رو به اونايی که تازه واردن يا زياد به اين مسائل اهميت نميدن گوشزد کنم .

تا حالا فکر کردين که زيبا بودن وبلاگ چقدر می تونه به جذب بيننده کمک کنه؟اخه حتما که نبايد پارتی بازی و کامنت بازی و يه عالمه بازی ديگه کرد تا بازديد کننده هامون زياد بشن!! ادم بايد سياست داشته باشه. يکی از اين سياست ها داشتن يه وبلاگ زيبا از نظر ظاهريه!

نمی خوام از تگ وهزارو يک کد ديگه صحبت کنم. به اندازه کافی از اين حرفها شنيديم.يه سری بايد ها ونبايد ها داريم که تو صد تا کتاب مايکرو سافت و مکرو مديا هم پيداشون نميشه.يه چيزی مثل شخصيت ادمها!!!

فقط يادتون باشه که طراحی وب هم مثل همه هنرها يه عمل ذهنيه وصد البته سليقه ها متفاوت.اما فکر می کنين يه وبلاگ شلوغ رنگی پنگی که همه چيزتوش حرکت می کنن يه قلب از اسمون مياد زمين بعد سوسک زيرش رد ميشه خرگوش هويج می خوره نمی دونم پلنگ گوزن شکار می کنه.يا يه دفعه می بينی زلزله اومده پنجره می لرزه نوشته ها بالا وپايين ميرن ومنفجر ميشن و...خلاصه به معنای واقعی کلمه جينگولک بازی توش زياده واقعا قشنگه؟!!!

دقت کنيد((آنتی کليشگی)) ...زياد به ذهنتون فشار نيارين. تمام حرفارو تو همون کلمه من در اورديم زدم.يعنی چي؟؟؟يعنی از کليشه ها دوری کنين.اره خب به همين راحتی

البته در حد توان ووسعتون ...ولی خب اگر خواستين يه کمی باکلاس باشه و بگی نگی يه نمونه از بقيه وبلاگها متمايز باشه خيلی شرمنده ولی بايستی يه دستی تو جيب مبارکتون بکنين ويه سری امکانات خوب واسه وبلاگتون بخرين.مثلا چي؟؟؟خب مثلا يه domainيا host  که شمارشگر هم داشته باشه . ديگه چی از اين بهتر؟هم فاله هم تماشا. هم دات کام شدی هم اينکه شمارشگر دقيق ومخفی دارين(فقط : بابا خدا اخلاص بده .التماس دعا حاجی)

يه مطلب ديگه که ميخوام بگم اينه که استفاده زياد از اسکريپت های مختلف جاوا مثل همون زلزله پرواز پرنده ها ساعت يا از اين سوسکا که دنبال موس ميان و...خيلی خودمونی بگم بده آره بده!! نميگم  از جاوا اسکريپ استفاده نشه بهتره ها...نه ميگم معقول باشه.

راستی تگ marguee روهم مستثنابين اين اسکريپت ها در نظر بگيرين.همون تگی که متون رو متحرک می کنه.متن های چشمک زن رو فراموش کنين.چه معنی داره يه نوشته همين طوری چشمک بزنه؟نوشته ای که چشمک بزنه رو براحتی نميشه خوند مگه اينکه در مواقع ضروری برای جلب توجه بازديد کننده چند کلمه رو چشمک زن کنين

اصلا وابدا مثل من فکر کارهای زشت مثل بخش موسيقی روی وبلاگ که يکی از بدترين کارهايی است که در دنيای وبلاگ ميشه انجام داد را به ذهنتون راه ندين.چرا؟؟؟چون حجم فايلهای موسيقی زياد هستن وبرای کم کردن حجم بايد کيفيت رو پايين اورد...خلاصه اينکه     از من گفتن بود.

در مورد فايلهای midi هم بايد بگم که....اعتراف!!ميخوام يه اعترافی بکنم.فقط قول بدين بين خودمون بمونه. من به شدت از فايلهای midiبر روی وب می ترسم وبه شدت آلرز(ث نقطه)ی دارم و......بقيه اش با خودتون!

ولی يادتون  باشه نو اوری هيچوقت بد نيست.حالا شايد واسه اونايی که تازه واردن يه کمی مشکل باشه ولی بعد که ازش استفاده کردن براشون عادی ميشه.پس جرات نواوری داشته باشين.

مثلا تا حالا فکر کردين که چرا هميشه بايستی صفحات به صورت عمومی اسکرول بخورن؟به نظرتون نميشه اسکرول افقی بخورن؟؟! اينم يه ايده...ببينم کی استفاده می کنه.

فعلا تا همين جارو داشته باشيد تا ببينم خدا چی می خواد ...هر چند می دونم همتون اين چيزارو بلدينو خلاصه زدين تو خط پياده سازی سايتهای اينرنتی واز اينا اينا ...ولی خب اينو واسه تازه کار ها نوشتم شماهاکه ماشالله.......بله ديگه!!!

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢۸
تگ ها :


قتل يک عشق به دستی که نديدش هرگز!

خدا جون ديگه به خدا از بابام عروسک نمی خوام.ديگه مامانمو اذيت نميکنم.ديگه بهونه گيری نمی کنم.ديگه وسايل خواهرم رو خراب نميکنم.ديگه کار بد نميکنم که کلاغا واسه مامانم خبر ببرن.خدا جون به خدا يه عالمه به اندازه ده تا دوستت دارم.مامانم ميگفت:خدا حرفاتو گوش ميکنه حتی گريه هاتو گوش ميکنه.تازه دعواتم نميکنه. هر چی هم بخوای بهت ميده.خدا جون يادته اينقدر دعا کردم تا از اسمون فرشته های مهربون واسم عروسک اوردن اما حالا اين عروسکوبگير ديگه نميخوامش به جاش مامانم بابام.....اخه همه ميگن اونا رفتن اسمون ..يعنی اونا الان پيش تو هستن؟؟!خداجون بيا اين عروسکم واسه تو با اينکه ديگه دست وپا نداره ولی بازم خوشگله ...حالا ميشه............؟!

اره درسته اينا همش نجواهای يه کودک زلزله زدست

خدايا اخه چرا؟؟جرم اين کودک چی بوده که تا ديروز در اتاق در اغوش گرم خانواده در کنار لبخند ها ومحبتهای مادر وامروز در زير تيغ افتاب و شلاق های باران به جای خالی مادرش و شايد پدر خواهر و برادرش چشم دوخته....ديروز به رنگ اتاق اسباب بازی کودکانه به نداشته ها وارزوهايی که در سر داشت فکر ميکرد و امروز به سر پناهی به اغوش گرم به داشته هايی که امروز ندارد بله ندارد

کودکش بی نان است خوب می دانم

نيست بر فردايش گذر دلخوشی کوتاهی

مادرش وقتی مرد کودکش بابا گفت

مادرش وقتی مرد چشمها رنگ حيا را شستند

کودکی را ديدم که پی ادرس خانه مادر گم بود

کودکی را ديدم قلب در هاون می کوبيد

ظهر در سفره انها اندکی نذری بود

هر کجا بغضی هست اشک من می شکفد

من به سيبی نه نه به هسته يک هلو خشنودم

من نمی خندم اگر دستی از بی پولی پی مهری باشد

يا اگر در گوشه ميدان ونک پی پنج ادم تجريش سوار می گردد

خوب می دانم درد کجا می رويد

اخر از کلبه من بوی ته سوخته زندگی ام می ايد

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۸
تگ ها :


ساکمو بستم ميشه بيام؟!!!

همه رفتند و من امشب تنهام.خيلی تنها...و اين تنهايی تنها داراييه که واسم مونده. شايد چون نمی تونم اون رو بفروشم و شايد چون...؟!!

اخه هيچ کسی پيدا نميشه قدری از تنهايی من رو بخره... ايا کسی هست؟؟؟

هيچ کس جز تنهايی در اين نيمه شب دلگير و در اين سکوت سرد حاضر نيست با من حرف بزنه.خب منم فانوس کوچيکم رو برداشتم وبه اين غار اومدم غاری در حوالی دل. شايد اينجاکسی پيدا بشه نميدونم؟!

فقط می دونم لبامو دوختن و دريا دريا سکوت بهم دادن...سرگردونم دنبال يه جرعه نورم يه قطره حيرت...

خدايا اين همه راه اين همه بيراهه اين همه کوچه اين همه بن بست اين همه....!يعنی دو تا چشم ويه قلب کوچيک کفايت می کنه؟!!

خيلی می ترسم خيلی زياد! اگه راهی رو که ميرم بن بست باشه ؟وای نه!!اخه چراغ ندارم يعنی دارم اما چراغی که چراغ باشه ندارم!

اين همه تاريکی اين همه شب اين همه ادم ...خدايا چی ميشه اگه...؟!

يه چراغ واسه قلبم ميخوام. اخه ديگه چقدر سربالايی وسنگلاخ؟!چقدر درای بسته وقفل بی کليد؟!چقدر ديوار ...ديوارو ديوارو ديوار

خدايا ميخوام برم .خيلی دلم تنگه اما نمی تونم نمی تونم نمی تونمکاش اونجا بودم .امشب بچه ها همشون ضريح رو محکم چسبيدن و گريه ميکنن...تو حرم تو بغل امام رضا.

می دونيد يادم به چی مياد؟ نيمه های شب توی حرم به خيال اينکه حالا خلوته می رفتم به ديدنش اما می ديدم از شلوغی جای سوزن انداختن نيست!!!چه حماقت عاشقانه وشيرينی که ادم فکر کنه بقيه عاشقا از اون سحر خيز تر نيستن!

ولی بودش  به خدا بودش احساس می کردم دستاش رو شونمه..قشنگ حسش می کردم...جالبتر اينه که اونجا همه عزيزن حتی اون گداهای اطراف صحنش!

حتی آبی که توی صحن می خوردم يه مزه ديگه ای داشت .يه چيزی بهم می گفت اون دوست داره حتی اگر همه دنيا تو رو نفی کنند اون نگاهت می کنه.حتی اگر هزار تا مهمون ديگه هم داشته باشه دستت رو می گيره.

نمی دونم ولی اگه اشتباه نکنم اسمش علی ابن موسی الرضا بود اره همين بود....همين!

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٦
تگ ها :