چايی با طعم خدا

                                   " اللهم الرزقنا حلاوه مناجاتک"

که اگر لذت ترک لذت بدانی                              دگر لذت نفس لذت ندانی              

روز ها را شمردم.تمام روزهای رجب وشعبان را!هر روز به مهمانی نزديکتر ميشدم و قلبم شبيه قلب کبوتری که در مشتت گرفته باشی ميزد.چقدر بغض نباريده دارم که بايد گره بزنم به اسمان ربنا!

چقدر دلم سحر ميخواست.زير نور کور سوی چراغ همسايه با دلی اميدوار به مهمانی بروم.و من ان شب در اولين سحر نيم نگاهی به او انداختم و نگاهم را دزديدم.رگ هايم از او پر شده بود.دلم را هراسی شيرين فرا گرفته بود.

چقدر خوشحال بودم از بودن وتنها بودن با کسی که با وجود او از نيرنگ های رنگارنگ دنيای پوچ بيرون از نمای بيرونی ساعات روزو در حضور های بی مقدمه ودر همهمه دروغ های بی ثمر افرادی که در پس اينه ها چهره شان  به تکثر پيوند خورده بود احساس امنيت می کردم. چقدر در اشتباه بودم زمانيکه تصوير وسايه پليد و پر از شهوت انان را تمام باور خودم ميدانستم کذب عظيمی که تنها وتنها حيله نفسشان بود و چه خوش بينانانه.......بگذرم چون باز قلبم درد گرفت و شايد اين ادمهای گرگ صفت اين ادمهای سوخته از اتشهای مجازی اين ادمهای بی حماسه و بی زمزمه اين ادمهای ادعا های کاذب اين ادمهای با تو بودن در صحنه های ......ولی نبودن اين ادمهای مهرورزيهای کاذب کمی در اين مهمانی در هزار تو های دالان دلشان تو را بخوانند .

خدايا بهم قول بده که هيچوقت تنهام نذاری . از کجا معلوم شايد نوبت عاشقی ما از همين مهمانی واز همين سحرهای سبک شروع بشه.يعنی ميشه؟؟!

وای دير شد .سحر نزديکه.برم تا مامان و بابام بيدار نشدن لااقل چايی رو دم کنم.چطوري؟

   اينطوری!

اين سماور جوش است

پس چرا ميگفتی

ديگر آن خاموش است

باز لبخند بزن

قوری قلبت را زودتر بند بزن

توی ان مهربانی دم کن

بعد بگذار که ارام ارام

چای تو دم بکشد

وای نه! شعله اش را کم کن

دستهايم سينی نقره نور

اشکهايم استکان های بلور

کاش استکان های مرا

توی سينی خودت می چيدی

کاش اشک های مرا می ديدی

خنده هايت قند است

چای هم اماده است

چای با طعم خدا

بوی ان پيچيده

از دلت تا همه جا

زودتر مهمان عزيز

توی فنجان دلم

چايی داغ بريز

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۸
تگ ها :