جلل الخالق!!!

دوربين را کج ميکارند. پرژوکتورها را خاموش می کنند ويکی از ميان تاريکی صدا می زند:بازی کن ومن شروع می کنم به بازی کردن.به تکرار کردن همه آنهايی که تا به حال انجام دادم وتو هر بار گفتی ((کات))!اما اينبار بر خلاف هميشه هيچ صدايی به گوش نمی رسد. وکسی مانع کار من نمی شود. واين مرا متعجب تر ميکند.گمان می کنم حواست به من نيست ويا شايد نااميد شدی از نقش من نقشی که سالهاست با آن کلنجار می روم وتو هنوز بعد از اين همه سال نتوانستی يک دقيقه فيلم مفيد بگيری. محصولی که بتوانی در يک جشنواره معتبر ارائه دهی  وحداقل جايزه نگرفته به بخش مسابقه راه يابی!

اگرچه تمامی عوامل سر صحنه حرفه ای اند ولی منه نابلد! کار تو را به اينجا رساندم.وای هر وقت گفتی اين را نخور خوردم .اين را نگو گفتم.اين جا نرو رفتم وتو هر بار بدون آنکه قيد مرا بزنی واز من نااميد شوی و دنبال يک بازيگر حرفه ای بگردی دوباره گفتی:((حرکت)) و باز لحظه ای نگذشت که کات دادی ومن..............

به خدا نه اينکه از قصد اينطور بازی می کنم. نه! بگذار بی پرده بگويم: (من بازيگر نيستم .و برای اين کار هم ساخته نشده ام.توی نقش نمی روم واضطراب جلوی دوربين رفتن بازی ام را تصنعی کرده است.همه آنچه تو می خواهی برايم سخت ومشقت بار است.نور زياد پرژوکتورها برايم غير قابل تحمل شده است.و شلوغی پشت صحنه اعصابم را خرد می کند.)

عجيب است!به جای اينکه من از تو بخواهم تو از من خواستی که بيايم .تو خودت مرا دعوت کردی.به جای دغدغه کسب ثواب داشته باشم به هر نفسم حتی خوابم ثواب دادی.من می بايست تو را راضی می کردم اما تو سعی کردی رضايتم را کسب کنی.من بايد به سمت شيطان نمی رفتم اما تو جلوی شيطان را گرفتی.من بايد شرمنده تو ميشدم وتو وانمود کردی که شرمنده منی!!

 نميدونم که توی اين يک ماه تونستی لااقل يه دقيقه فقط يه دقيقه فيلم مفيد بگيری يا اينکه بازم بايد منتظرم بشی!

خدايا ديگه از خجالت باور کن نميتونم سرمو بالا بيارم.

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳
تگ ها :


"در حال وهوای دوست"

غصه هاتو به ستاره ها بگو .شبايی که دلت گريه ميخواد وهيچ کس نيست که گريه ها تو ببينه.درداتو حس کنه وبا علامت سر حرفاتو تاييد کنه.

ولی اين که گريه نداره! آخی نازی تورو خدا ديگه گريه نکن.يه کمی محکم باش. يه کمی صبور باش.مهم نيست که اين روزا هيچکی حالتو نمی پرسه.يا اينکه فقط نگات می کنن واز مقابلت می گذرن.اين روزا که وقتی به ترافيکه توی خيابون به ساعت وبه ادما نگاه ميکنی دل ادم سخت می گيره .اين روزا وشبايی که دارن اروم اروم از کنارمون عبور ميکنن.

آه!فقط تو می مونی فقط تويی که غصه ميخوری.دنيای ماشينی هنوز ادامه داره.

حيف که هيچکس به حالت اون چشمات پی نمی بره.هيچکس نمی دونه که چی توی اون فکرت ميگذره.خب تقصير من چيه نميتونم نميتونم ...مگه دست خودمه دوسش دارم. روش تعصب دارم.

اما يه کمی اروم باش يه کمی به فکر واژه های جديد باش.يه کمی سعی کن مثل بچگيهات از ته دلت بخندی.بی هيچ دغدغه وبی هيچ نگرانی وغصه ای.

 يکی هست که همه چيرو داره ميبينه.شايد يه روز نوبت تو هم برسه.

 تورو خدا ديگه بی خيال شو...بی خيال مردم ودنيا...بذار هر چی ميخوان بگن.ولی من يکی که حاضر نيستم واسه دل چند تا ادم آشغال خدامو بفروشم. خدايا خيلی ميخوامت.

                      مخصوصا تو اين روزا وشبايی که قدرشون اينقدر بالاست.

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۸
تگ ها :


همايش فقر

بچه ها بجنبيم چند روز بيشتر نمونده و وای وای اگر اين شبها هم بگذردو ما هنوز تکانی نخورده باشيم. اگر امشب هم از دست برود وما هنوز هم همان انسان گنهکار قبلی باشيم.

                                و اگر خدا هنوز از ما ناراضی باشد؟!!!

                                        ≡                      ≡                         ≡

گوشی رو برداشتم عقربه های ساعت داشت کم کم ميهمان عدد ۱۰ ميشد. صدای تلفن منو گيج کرده بود.ساعت ۴ يادت نره کلاس تشکيل ميشه.با حوصلگی جواب دادم ممنون ايشالله ميام.هنوز گوشی رو نگذاشته بودم که يه غم بزرگی تو دلم نشست.اخه امروز همايشه اونم چه همايشی!حتما بايد برم.

اروم به طرف مامانم رفتم. بعد از يه کمی لوس بازی بهش گفتم ميگم مامانی ميشه استثنائا من کلاس امروزمو تعطيل گنم. مامانم که از همون اول متوجه شده بودن من يه ريگی به کفشمه با خونسردی جواب دادن معلومه که نميشه! 

ولی مامان؟!   گفتم که نميشه!

ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهره.دارن ميرن. ومن اشک در چشمام حلقه زده.اروم يه جمله رو زمزمه کردم.(ای خدای دلشکستگان وای خدای............)

تو حال وهوای خودم بودم که:مگه نمی خواستی بياي؟!اگه ميخوای بيای زود باش تا نرفتم

يعنی بيام؟   فقط يه کمی زودتر!

و الان نميدونم چی بگم شايد قسمت بوده. نميدونم سی دی رقص فقرو ديدين يا نه؟ اگه نديدين حتما ببينين. من يکی که بدجوری قلبم به درد اومده.بدجوری دلم گرفته از اينهمه بی عدالتی.

ای خدا الهی قربونت برم.چی از دريای رحمتت کم ميشه اگه يه نگاه به سفره نيازمندان وبه دعاهای شبانه ارزومندان در حسرت..؟!!

اين کودکان در انتظار لقمه ای غذا چه معصومانه به کنجی ارميده بودند و چه مظلومانه جفا می ديدند.خدايا به خجلت پدرانشان وبه به بی تابی مادرانشان...........!؟

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
تگ ها :


بد نيست بدونيد که...!

يکی از خطرناکترين ويروسهای عصر ما در مغز يکی از دانشجويان ايرانی يافت شد.اين ويروس که "تو love من" نام دارد می تواند هر ادمی را از حالت طبيعی خارج کرده و به مشاعر وقدرت عقلانی فرد خسارتهای غير قابل جبرانی وارد کند.

اين ويروس از راههای مختلفی مثل شرکت در کلاسها و فعاليتهای درهم وبرهم و يا محيط دانشگاهها وارد hard مغز شده و  IQ شخص و همچنين قدرت تمرکز او را شديدا کاهش می دهد.

اگر تابحال گرفتار اين ويروس مرگ بار و خطرناک شده ايد و جان به دربرده ايد حتما تجربيات خود را به کسانی که مستعد ويروسی شدن هستند انتقال دهيد.

و اگر تاکنون از شر اين موجود خطرناک در امان مانده ايد از قرار گرفتن در محيطهای ويروسی و قارچی و مشکوک به الودگی جدا خودداری کنيد وبرای اطمينان خاطر بيشتر حتما  از اخرين  version  ويروس کشها استفاده کنيد.و اين را به خاطر داشته باشيد که ويروس مذکور مستقيما قلب شما را هدف گرفته و برای همين حتی المقدور از بردن قلب  خود به جز مواقع ضروری در ان محيطها جدا خودداری کنيد.

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٧
تگ ها :