مسابقه

                               يه مسابقه واسه اونايی که ميخوان به ما بپيوندن!

در راستای اينکه الان مد شده همه مسابقه برگزار می کنن و از رب فلان گرفته تا کارخانه توليد پوشک بچه مردم رو به شرکت در اين مسابقات خفن دعوت می کنن.و خودشونو می چپونن وسط مردم ما هم ديديم شايد بد نباشه يه تريپ از اين کار هارو تو وبمون داشته باشيم!

زارپ هر چی دلمون می خواد هم به عنوان جايزه معرفی می کنيم!

پس پيش به سوی مسابقه!شايد شما آره همين شما يکی از ۳ برنده ممتاز باشين!

اگه دنبال يه تکه زمين واسه ساختن يه کلبه دبش می گردين!

اگه از آدمای دورو برتون دلتون گرفته و دنبال يه جای نزديک وخودمونی می گردين .اگه دربه در دنبال آدمای بی نقاب هستين اگه خرت خرت سينتون از اين هوای آلوده پر از درده و شايد واسه يه هورت فقط يه هورت روح وروانی تازه  حاضرين جون بدين بی زحمت پاتو بذار روی پدال وسطی تــــــــــــــــــــــــــــرمــــــــــــــــــــــــــز!!!

بزن قدش که درست  اومدی پياده شو!همين جاست!همون جايی که نه خودت بلکه دلت روحت وجودت مدتها بود سراغشو ميگرفت!

پس حالا که پيداش کردی چرا معطلي؟!

 اينايی رو که ميگم ۳ سوته بايد انجام بدی!تا اون سندی که مدتها بدبختی و دربه دری کشيدی تا به دستش بياری اما........؟!

غصه نخور ماهی رو هر موقع از آب بگيری تازست!

خب باشه ميگم چرا هولم ميکنيد؟!

شرط عضويت پر کردن يه فرم عضويته!اينم که کاری نداره فقط کافيه مشخصات فردی(نام ونام خانوادگی و رشته گلابی تحصيلی سن تيليف و..........)رو پر کنی در آخر يه دوتا قطعه عکس و فتوکپی شناسنامت رو ضميمش کنی! آره به خدا به همين راحتی!

حالا ديگه يه کد پرسنلی داری!تبريک ميگم خيلی خوش آمدی!

اونايی که هنوز ثبت نام نکردن سريعتر بجنبن!

چيه؟؟؟؟آهان ببخشيد از بس داشتم ذوقتونو می کردم يادم رفت آدرس بدم!

مکان:ايستگاه ۲ زرهی خيابان شهيد آقايی حسينيه سيد الشهدا                                    

زمان:شنبه بعد از نماز مغرب وعشا

سخنران و مداح:حجة الاسلام سيد محمد انجوی نژادچطوره؟!!

البته اینجام هم مثل هر جای دیگه دارای یه سری ضوابط و مقرراته
قوانین رهپویان :
کانون   فروشی نیست بلکه خریدنیه.
کانون چاکر هر چی نسل سومیه.
کانون به گردن همه بچه مثبتا و خوش مشربا یه هورای لیزری آویزون میکنه.
نه ناز کسی رو میکشه و نه  دست از سر کسی بر می داره.
برای هر کسی که قصد آلوده کردن  فضای سبز اون رو داشته باشه  و قانون رو زیر پا بگذاره یه جشن پتوی ملس می گیره
در زدن هر گونه ضد حال زاغارتی آزاده.
از پذیرفتن هر گونه آد م پنجر بی حال ترشیده و off lineشدیدا معذور است.
از همه مهمتر جیلیز رفاقته
فقط و فقط واسه کسانی جا داره که دوست دارند امروزشون با دیروزشون برابر نباشه
تبصره۱:برو بچه های رهپویان آخر آدامس اند. با یکی رفیق بشن دیگه ول کن طرف نیستند.لذا هیچگونه شکایت و عذری از جانب اونا پذیرفته نخواهد شد.


و اما اصل رو  بچسبین!
جایزه دیگه !
اول از همه بگم که اعتراض وارد نیست بی جهت با من چونه نزنین.بعدشم از الان بگم شاید ارزش جایزتون رو حالا نفهمید اما به مرور زمان حتما ارزشش رو درک می کنید
جایزه نفر اول:آی که چه کیفی داره وقتی یه نفر میاد کانون بعد وبلاگ میزننه و خلاصه مشهور میشه و اون موقع هست که ملت حالشون اخذ  و داخل قوطی میشه علی الخصوص زمانی که پیدا نشه  وخلاصه به جلزولز بیفتین و البته شاید این 43 زیر نور ماه بتونه پیداش کنه.


جایزه نفر دوم:و چه حالی میده زمانیکه یه فرد تازه وارد به آقا سید چایی میده و اون موقع هست که  قیافه این یارو زلزله بدجوری دیدن داره!نترکی از حسادت!و اون موقع آقا سیده که مجبوره واسه زلزله نیم ریشتری باخاک شیری عرق نعنایی استقبال کنه.


جایزه نفر سوم:تو یکی دیگه چی میگی ماکارونی؟!!!

تبصره ۲:حتماو حتما دلشاد را به خطر بسپاريد.ببخشيد زرشک.
یه چیزی رو یادم رفت بگم اگر شنبه اومدین زیاد وحشت نکنین قیافه های بچه های رهپوپان تومایه های نردبان یا چیزیه که بشه از اون بالا رفت
اگه ها کنن از توی دهانشون بوی قرمه سبزی یا بهتر بگم برخی اوقات شیر پاکتی ساطع میشه.  آی کیو هاشونم که در حد زیتون پرورده است
دیگه سوالی نیست؟؟؟
بابا  با شناسنامه کانون چکار  دارین؟؟ ببین تو رو خدا صد رحمت به همون...
خب قبول !
نام:کانون
نام خانوادگی :رهپویان وصال
تاریخ تولد:1376
روز: نم دونم
ماه: به خدا اینم نم دونم
محل تولد :شیراز
نام پدر:سید محمد انجوی نژاد
شماره شناسنامه:8
تاریخ فوت:عمرا چی فکر کردین؟

ضمنا ما بهتون قول میدیم تا آخرآخر با شما باشیم .شمام کماکان نخ بادبادک رهپويان رو سفت بچسبید تا یه وقت خدایی نکرده به آسمانی غیر از رهپویان منحرف نشود.
ما هم در عوض بهتون قول میدیم که هر 6 ماه یکبار با مدرک عرفان و معرفت شما رو به یه جایی ببریم که تا چند هفته بعدش همچنان تو کفش بمونید.

                                                       

                                                                                                 

                                                                   

                                                                    

 

                                                                                

 

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۸
تگ ها :


قصه غصه هايا شايدم غصه قصه ها؟!

داشتم کتابامو مرتب می کردم که ناخواسته چشمم افتاد به دفتری که اکثر اوقات خاطرات روزانم رو در اون ثبت می کردم. و بچه هايی که به نحوی  با شعری نقاشی ای جمله ای سعی کرده بودن به نحوی  اون محبت درونی و قلبيشون رو ابراز کنن. خيلی جالب بود اگر روزی کردمت فراموش بدان شمع وجودم گشته خاموش...باز ورق زدم قسم بنام زيبايت که دائم برزبان دارم  فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم...بعدی رو که ديگه آخرشه تازه تيرم داره....تو دلم خنديدم...چه بچه بودما همين چند روز پيش بود يکيشونو تو اتوبوس ديدم.اما ................دنياست ديگه...

بگذريم!اما يه خاطره تو همه خاطره ها بدجوری توجهم رو جلب کرد...با اينکه بارها خونده بودمش اما يه بار ديگه خوندمو و اشک ريختم. هر بار بيشتر از قبل دلمو آتيش ميزنه. و با اينکه ديگه شاگردشون نيستم اما ميگه هميشه به يادتم واست دعا ميکنم.همونی که کلی اذيتش کردم. همونی که.......... 

                                اللهم الرزقنا حلاوة مناجاتک
  هیچگاه قصه هجرت زیبا و عروج ملکوتی ملکوتیان زمینی هشت سال دفاع مقدس را فراموش نکن.قصه درد و هجرت قصه غصه های واقعی را از زندگی آنها بخوان و به دیگران نیز بیاموز که سر از افسانه های پوچ و توخالی رمانهای خارجی بیرون آورده و خاطرات واقعی حماسه سازان خونین 15-16 ساله ها را بخوانند وببینند که این اسطوره های تاریخ چه کردند که یک شبه ره صد ساله را پیمودند.آنها که نیمه شبها صدای گریه وناله هایشان در قبرهای آماده کنده شده آسمان را پر کرده بود. ضجه های جگر سوزشان صدای الهی العفوشان اشکهای چون یاقوتشان  هر قلبی را به درد می آورد که خدایا اینان چرا؟این چهره های پاک ومعصوم هنوز به بلوغ نرسیده چرا؟اینهمه اشک وناله چرا؟اینهمه گریه چرا؟فقط و فقط از شوق دیدار. گریه بر گناه نکردن چه لذتی دارد؟گویند شعیب (ع)آنقدر گریه کرد که کور شد. شفایش دادند دوباره گریه کرد.اینقدر اینکار را کرد که از او پرسیدندتو که گناه نداری چرا گریه میکنی؟فرمود:از شدت شوق دیدار خدا و عشق او!تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


هیچگاه نخواهی فهمید چرا اینهمه از نسل جوان سراپا غفلت و خواب زجر میکشم و بعضا متنفرم. مگر آنکه چون من حداقل نسل آسمانی قبل از جنگ را دیده باشی. هیچ گاه نخواهی فهمید چرا اینگونه فریاد میزنم.از روابط زشت و پر گناه حاکم بر دختران و پسران نسل جوان.مگر اینکه حداقل  آن چهره های پاک بر سیم خاردار افتاده را نگاه می کردی که همه در روح جوانی و حتی از این آشغالهای سر چهارراه و خیابانها کم سن وسالتر بودند که چگونه حاضر شدند زنده زنده ذره ذره سوراخ سوراخ ذوب شوند. برای که؟برای رسیدن به محبوب و دفاع از آن آب وخاکی که به قیمت خونهای مطهر این بچه ها به دست ما رسیده وما چگونه قدر آن جوانها را می دانیم.
خیابانهایی که به این خونهای پاک شسته و عطر آگین شده حال چگونه با قدمهای ناپاک و کثیف نامردمان آلوده گشته. نسل امروز چگونه جاپای نسل دیروز می گذارند!!!تا نیمه های شب پای فیلمهای کثیف و نسل دیروز به سجاده عبادت و نیاز .آن چشمها چه می کرد و چه می دید و این چشمها چه می بیند!نسل دیروز بر مینها تکه تکه و نسل امروز (نماز مال قدیمیهاست)و...
نسل دیروز مسابقه در عروج !مسابقه در رفتن به خط مقدم!  گریه برای رفتن به عملیات حمله و شهادت و نسل امروز گریه برای دوست دختر و دوست پسرو...!
آه.آه.که دلم از غصه می ترکد!وقتی بر قیاس مع الفارق این دو نسل مینشینم می خواهم فریاد بزنم


خواهر عزیزم!
بکوش صفات ملکوتی نسل دیروز را در خود بپرورانی . بکوش از کسانی مباش که دلهای سوخته مادران وفرزندان شهدا را سوخته تر کنی. آنهایی که آتش به قلب همسران تکه تکه شده ها می زنند با قیافه های آنچنانی در خیابانها.
می دانم که تو از تبار پاک صفاتی اما به بقیه بگو!بگو که این دلها آنقدر در غم ودرد و فراق سوخته که دیگر جایی برای سوزاندن نمانده.بگو که از فرزندانشان جز تک استخوانی بازنگشته یا پلاکی تنها!و یا در آرزوی تنها پلاکی از فرزند گمگشته شان!بگو که شبها با چه سختی کودکانشان را که بهانه بابا گرفته اند را با اشکهای پنهانی خواب می کنند. بگو که فرزندان آنها به خاطر من و شما رفتند و پودر شدند و باز نگشتند.
بگو !بگو!که همراهان آنها به خاطر من وشما بدون دست  و پا بازنگشتند و ترکشهای سوزنده و کشنده در بدنهای باز نگشته ها. تا دلهای شیمیایی و سرفه های...
همه به خاطر من و تو بوده!ای نسل در خواب!منظورم شما نیستی  ولی به دیگران بگو که به جای خواندن کتابهای آگاتاکریستی قهرمان!!و تماشای فیلمهای جنایی !برو قهرمانهای پودر شده بر مینها را نظاره کن.
گرچه فوتباال را دوست  دارم اما به جای اسوه کردن قهرمانهای فوتبال برو قهرمانهای حقیقی بر سیم خاردارها را اسوه کن.
بیا زندگی واقعی را در آیینه علی(ع) و فاطمه (س) جستجو کنیم.و مانند آنان زندگی کنیم.
بیا ما نیز با اعمالمان پا روی خونهای پاک نگذاریم. بیا ما نیز قلب علی(ع) و فاطمه (س) را نسوزانیم. بیا زندگیمان را خدایی کنیم. تا مرگمان خدایی شود.
فراموش نکن گوشی که صداهای حرام(نوارهای مبتذل) را بشنود کی صدای خدا را خواهد شنید؟!!چشمی که گناه ببیند کی جمال محبوب را خواهد دید و قلبی که مالا مال محبت غیر خدا شود کی محبت خدا را خواهد چشید؟
آنچه را از دیگران آموخته ام به تو خواهر خوبم نیز سفارش میکنم
_نماز اول وقت (سفارش آقا امام زمان
-احترام به والدین
-حداقل روزی یکبار زیارت عاشورا را خواندن
-حساب اعمال در شب

        از طرف معلمی که هر لحظه قلبش برای ديدار شما در بهشت می تپد!

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢۱
تگ ها :


چشمها را نبايد شست بايد بست!

اينطوری شروع کرد:

  َامتحان دارم.گفتم يکی دو ساعت زودتر بريم با بچه ها ارواح دلم درس بخونيم

روبروی دانشگاه منتظریم پريسايه کمی دير کرده!به مينا گفتم بيا قبل از اومدن پريسا يه کمی فرمولارو دوره کنيم!آروم گفت:فعلا فرمولاروبی خیال برو تو قيافه ها!  

چرا اينطورين؟همچی مثل اين کالاهای لوکس و کادو پيچی شده که ميخوان زودتر به بازار عرضه کنن ! ولی چه بی سليقه رنگ آميزی شدن!سه تا از اين دختر خانمهای همچی up to date دارن به ما نزديک ميشن.  لباسای به اصطلاح به مد روزو شلوارای آب رفته و کفشای....

ای وای خاک تو سرم؟    اين يکی به شلوار برمودام قناعت نکرده ويه چند تا لا بالاتر زده.بنده خدا فکر کرده الان تو بهشت غربی داره قدم ميزنه!!!!موهای سيخ سيخی دومی نزديکه کار دستم بده آخه من زياد به اعصابم مسلط نيستم وگاهی... 

آخيش رفتن!اما هنوز بوی تند عطر کينگشان توی بينی ام پيچيده.مثل اينکه صبح به صبح حمام عطرو ادکلان ميگيرن تا خدايی نکرده جلو رفقاشون کم نيارن.بی خيال... دختر امتحان داريا!ولی دو نفر ديگه اومدن رو صندلی بقلی نشستن. يکيشون با موهای قرمزش منو ياد آن شرلی مينداخت.و اون يکی....

در مورد رستورانها وکافی شاپ های باکلاسی که در اونجا غذا تاول نموده بودن صحبت ميکردن.گويا قراره مجددا به همان محل برن. طولی نکشيد دو نفری که منتظرشون بودن تشريف فرما شدن.... 

وای چی دارم ميبينم!!!!شلوار بگيو و موهای تيفوسی و ريش آنکارد شده و.......اين همون بچه مثبت تو کلاسمونه !!!! 

ميگما دنيا داره رو سرم ميچرخه!مثل اينکه دچار مشکل شدم.مگه من روی صندلی ننشسته بودم؟!فکر می کنم از روی پله ها دارم می يفتم. در همون حالت سهراب سپهری رو ديدم که ميگفت: 

                                     چشم ها را نبايد شست بايد بست!

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٦
تگ ها :