يه دعوای کوچولو

 


با توام  تویی که سوار اون بنز خوشکلت شدی و فقط بوق ماشینت شکم 30 تا گرسنه رو سیر می کنه!!! با توام وقتی بی خیال از همه چیز  شونه هاتو با قیدی بالا می ندازی و میگی به من چه می خواستن شهید نشن!!! تویی که هر وقت میگن حرمت نگه دار میگی حرمت اونها که نگه داشته میشه تمام بچه هاشون یه سره دانشگاه دولتی ان.
تویی که نمی دونی وقتی پدر همون دانشجو سرفه های خشکی می زنه و خون از دهنش سرازیر میشه دیگه درس و مدرسه  وزندگی و همه چیز کوفتش میشه.. اون وقته که دلش می خواد بی سواد باقی بمونه ولی پدرش این طوری برای  یه نفس که حق طبیعی اونه بال و پر نمی زد!

می دونی تقلا کردن برای  نفس چه حالی داره؟ تا حالا خفه شدن رو تجربه کردی یا نه؟ صدای ایتس ایتس و دوپس دوپس ضبط ماشینت رو بیار پایین و به اونی که دلش نمی خواد گوش بده نگو امل!دلش گرفته .دلش هوای جبهه کرده و شاید تنها ترانه ای که ...

 
سرزمین نینوا یادش بخیر       کربلای جبهه ها یادش بخیر

آخه خواهر من برادر من . چیه!؟خجالت کشیدی با این اسم صدات کردم؟؟؟آخی نازی. ببخش که دلت گرفت و غصه دارت کردم. اما من چی؟؟؟! منم دلم گرفته!
یادته اومد جلو و  دست های خستش رو به طرفت دراز کرد اما  بدون کوچکترین توجهی ازش روی برگردوندی. وخیلی بی تفاوت از کنارش گذشتی.
حتی نخواستی که از قبرهای بدون اسم قاب های بدون عکس و دل های بدون امید چیزی بشنوی.
می دونی چرا رفتن!؟  تو  اینقدر تو گناه غرق شدی که دیگه نمی تونی بفهمی چی میگم صدای شکسته شدن قلبشون  رو به وضوح شنیدم از تکه گوشت له شده ای که ..... صدای سرفه های خلط آلود خون نهان  رگ های قلبم رو مرتعش می کنه
یه سوال!؟ تویی که مردهایی که رفتند و زنهایی رو که موندن رو قهرمان نمی دونی و دوستشون نداری پس چه کینه ای از صدام داری؟ هاااااااااااااااااااااااااا1؟؟؟؟

 


 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٩
تگ ها :


خدانگهدار آقای خاتمی!


مثل اسفند روي آتش.جلزجلز.چند سال پيش بود!؟؟

 

خيلی بچه بودم اما! جلوي درورودي دانشگاه!دست به دست شدن کيف پسري دانشجو توسط مامورين دانشکده. ناگهان فريادي دلش را لرزاند :آستين کوتاه هم که پوشيدي .خلافکاري؟!و دانشجو مات و مبهوت دندان هاي بالايي اش را فشار داد رولب پاييني. چند سال پيش بود!؟

و ناگهان سيلي مرد به زن.آدم شده اي!؟و هق هق گريه زن در سالن سينما. ديگه نزن هر چي بگي قبول.به خدا قبول!.
سوژه!؟آخه  اينم شد سوال!؟سوژه هميشگي فيلمهاي ابتداي دهه 70.سوژه هميشگي زن هاي تو سري  خور و نماهاي اشک دار!

و ناگهان اتفاقي مي افتد که شايد نتوان اسمش را قضا و قدر گذاشت. هشت سال پيش.يکي پيدا شد که مردم به او اعتماد کردند. کسي که حرف هايي جديد را با لحني جديد مي گفت.و راي آورد آنهم با پشتوانه اي بيست و دو ميليوني!

آزادي ...دموکراسي ...قانونمداري!؟؟

عجيب بود.به يکباره محبوب قلبها شد.دقيقا به مثابه مردي بود که آن روزها در کتاب هايمان مي خوانديم
آن مرد در باران آمد!

انگار از سياست تنها و تنها هيجانش را بلد بوديم.

و شايد اين روزها صندوق پستي اش پراست.نمي دانم چه بگويم!آيا بايد تبدار رفتنش باشم!؟هر روزاز پشت قاب شيشه اي به او خيره مي شدم.دلم مي خواست حرف دلم را به او بزنم.اي کاش آقاي خاتمي از اين هيجان و خودخواهي نسل ما کمي هم استفاده مي کرديد.باور کنيد اگر شما کمي تند مي رفتيد قطعا ما هم پشت سرتان مي دويديم.

آقاي خاتمي در بي عدالتي محض بايد بي عدالت بود تا عدالت را برقرار کرد.احساس مي کنم کمي دچار سو تفاهم شده ايم.شايد اصلا نه ما و نه شما آدم هاي سياست نيستيم.شايد سياست جاي گنجي  ها و حجاريان ها و آقاجري ها و صد ها نفر ديگر که اسمشان  را هم نشنيده ايم است که بهاي لوس بودن ما و صبر زياد شما را خودشان و خانواده شان پرداخته اند و مي پردازند!
آقاي خاتمي با همه دلخوريها دلم برايتان تنگ مي شود. شما هم مارا ببخشيد اگر طرفداران خوبي نبوديم.اين تاريخ حرف هايتان حضورتان  صبرتان و لبخندتان را هرگز از ياد نخواهم برد
هر چند نمي دانم بعد از اين هشت سال چگونه مي روي!؟ با وجدان و خيالی راحت يا پشيمان...!؟؟

خدانگهدار آقاي خاتمی

!

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٠
تگ ها :