يه کمی از بهشت رضا

                                   http://www.rahpouyan.com/monasebat/84/mashhad2/     

تا حالا شده بی تاب باشی برای نوشتن و از اون طرف کلافه باشی از نوشتن!؟تا حالا شده شوق نوشتن دستت رو بگیره و از عالم واقع به خیال و اوهام ببره و بعد با کوبش کلمات و جملات بریده توی ذهنت دوباره به خودت بیای؟تا حالا شده دست به قلم بگیری و بعد با کلی فکرو این ورو اون ور کردن کلمات چند خط بنویسی و دوباره و ده باره صدباره از روی عصبانیت روش روخط خطی کنی؟تا حالا شده بدونی چی می خوای ولی ندونی چطور بگی؟شده توی همین استارت زدن بمونی؟شده برای نوشتن یه مطلب اولش رو ول کنی بری از وسط بنویسی و تازه اونوقت آخر کار بیای اولش رو بنویسی؟خلاصه سرتون رو در نیارم من هم شدم یکی از همین چیزهایی که گفتم شاید هم همش

آخه می گفت:برای این نسل نمیشه نوشت. نمیشه از جنگ و اسارت و شهادت گفت.می گفت:این نسل نسلی نیست که حوصله شنیدن این جور حرفا رو داشته باشه.می گفت:این نسل نسل گفت و گو و چت و عشقبازیه.نسل دوست دخترو دوست پسر!می گفت:حتی حوصله حال رو هم نداره چه برسه به گذشته.می گفت این نسل با خشونت بیگانه است پس چرا از خشونت و موشک و خمپاره واسشون میگین؟
میشه دستمو بذارم جلوی دهنشون تا منم حرف بزنم
آخه باید بودینو می دیدین. بهشت رضارو میگم. کاش می دیدین که چطور اشک می ریزن وچطور یه گوشه خلوت می کردنو با شهدا دردل می کردن. صحبتهای آقا سید در مورد
شهید کاوه
و شهادت ایشون در عملیات کربلای دو و مصاف شدن 19 شهریور ماه با سالگرد شهادت محمود کاوه دلها را منقلب می کرد
مهم نبود که این نسل نسل قبل از خودشو درک نکرده مهم این بود که وقتی براش از شهدا یی میگی که چطور عاشقانه روی سیم خاردار خوابید و چطور برای شرف و آزادی یکی مثل من و تو وجب به وجب این خاک جون داد اوج عشقبازی رو می گیره.و اون موقع هست که می فهمی این نسل هم می تونه تشنه حقیقت باشه اگه قلم آینه بشه و آینه صاف صاف . اونوقت به احترام (ن و القلم و ما یسطرون )باید نوشت

آخ !هنوز این دلم لابه لای سیم های خاردار ذهنم اونقدر بال بال می زنه تا یه ذره فقط یه ذره این ذهن اسیر در بندگی معنی آزادگی رو بفهمه
!
دلش را کوه و باران می شناسند
نگاهش را سواران می شناسند
طلایی رنگ رخسار اورا
تمام بیقراران می شناسند


                 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٥
تگ ها :