هر چی می خوای اسمشو بذار!


چترهای دو نفره

شاخه های گل

نگاه های هندی

دروغ های عاشقانه

دست های در هم گره خورده و عرق کرده که انگار تو دربایستی گیر کرده و خیال جدا شدن هم ندارند

.........!

دخمه های دلتنگی کم نیست دخمه های بی روزن, دخمه های سیاه


ببخشید  که  امشب تلخم و خلوت های عاشقانه ی شما را تلخ می کنم


پاساژهای سینما سعدی و ملاصدرا که نزدیک این روز مثلا عشقولانه خرس و

عروسک و آشغالهای خودشون رو به  یه مشت عاشق دلباخته قالب می کنند


چشمت رو ببند بی خیال!!!؟؟؟جدی؟؟ببندم به روی چشمی که بیست سال به

 انتظار می نشیند شاید خبری از جگرگوشه اش بگیرد یا به روی چشمی که

 حریصانه و هر روز به دنبال عشقی تازه تر سر از پا نمی شناسد؟چشمهایی که

به کجاها ردو بدل نمی شود!؟!


و من دزدکی  شاید هم موذیانه از کنار این روابط باصطلاح مدرن می گذرم
سرم را پایین می گیرم و با بغضی در گلو از میان این جمعیت چتر به دست و گل به دست....

اصلا هیچی .ولش کن.غلط کردم.خوبه؟؟؟راضی شدی؟


 ___  ___Happy___♥____ ____________♥______ _______♥___♥________ _________♥__________ _______♥___________ Valentine____ ___♥____  Day

دردا که این معما شرح بیان ندارد

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
تگ ها :


سرگیجه!!!

تو دلم آتیش غمها,تو چشام هوای گریه...

نماهنگ.ویژه ی محرم 86

http://yaass073.persiangig.ir/other/moharam.rahpouyan.swf

سخنرانیهای حجت الاسلام انجوی نژاد

مکتب عشق.محرم 86

http://www.rahpouyan.com/forum/topic.asp?TOPIC_ID=7067

ویژه نامه ی محرم 86

ویژه نامه ی محرم.

http://www.rahpouyan.biz/p1/special/moharam86/

چيزی شبيه خالی شدن از درون، فرو ريختن آجر از بند بند تن‌ات. کم آمده‌ام. ترک خورده‌ام. ترک ترک ترک ت ر ک ش د ه ا م! نمی‌شود بخوابم و کسی بيايد بيدارم کند؟ بگويد همه چيز تمام شد؟ بگويد خواب بوديد خانوم... آخر نمی‌شود که بنشينم و تهی شدن‌ام را تماشا کنم. نمی‌شود که این دلواپسی را به آب بسپارم تا شايد فرعونی از سر لطف بيايد و او را با خود ببرد

نه نه نه نمی‌توانم...

 دراز می‌کشم و چشمان‌ام را به شبی که از تو خالی است می‌بندم. دراز کشيده‌ام. دراز کشيده، توی خودم فرو می‌روم. توی خودم غرق می‌شوم. در سرمای سخت یکی از شبهای زمستان. در هذيان تب‌آلود خواب آور چشمان‌ات...

بيهوده پلک می‌زنم. هيچ ماهی، پشت شيشه‌های اتاق‌ام نيفتاده. اين شب‌ها آسمان را از من دريغ کرده‌ايد. چه می‌دانستم اين شب، اين ماه، اين خون جاری در رگ‌های بی‌قرار زندگی‌ام، توان خنديدن، توان حرف زدن، توان نشستن، توان برخاستن، توان شنيدن، توان مردن، توان زيستن... چه می‌دانستم همه را به شانه‌های شما سنجاق کرده‌ام. حالا خطوط شانه‌تان که از شانه‌های من دور می‌شود، دور می‌شود، دوووور می‌شود، حالا نفس کشيدن مزخرفترین کار دنياست

پرنده‌ی زخمی حتی با بال‌های شکسته، رويای پرواز را فراموش نخواهد کرد. پرنده می‌داند قاعده‌ی زندگی اين است که هرچه اوج بگيری زمينی‌ها ريزترت می‌بينند. با اين‌همه يک‌ روز که خيلی دور نيست، دوباره اوج می‌گيرد

... ...

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٥
تگ ها :