ببخشيد .وبلاگم حذف شد دوباره زدم

جمعه، 3 بهمن، 1382

سهم زندگی

«بنام دوست»

وقتی تنهای تنها ميشوی غم به سراغت می ايد.وقتی غم تمام وجودت را پر ميکند،دلت ميگيرد.چون دلت گرفت،گلويت را بغضی دردناک ميفشارد وتو ناگزيری از سکوت؛سکوتی سنگين وکشنده.درد را در تمام وجود خود احساس ميکنی.دلت ميخواهد گريه کنی ؛اما نميتوانی.سينه ات مملو از فرياد وهوارهايی است که ديرزمانی است در گلو خفه شان کرده ای!هوارهايی که چون بروز داده شوند ،گوش فلک را کر ميکنند؛تو پريشانی.ديگر صدای جيرجيرکها واواز قورباغه ها وغار غار کلاغها تورا ازار نخواهد داد؛چرا که ميدانی انها هم دردمندند.

احساس ميکنی سهم تو خيلی کم است.سهم تو از قلب فقط يک قلب تازه وکدر است.با خود ميگويی چرا سهم من اينقدر کم است؟چرا سهم من فقط يک عينک دودی دود گرفته از اتش حسرت است؟چرا سهم من از چرخش ماه وخورشيد وزمان فقط شنيدن تيک تاکهای ساعت در سکوت است؟چرا چرا وچرا؟؟؟؟؟

سرگردانی وپريشانی امان تو را بريده است.به اسمان نگاه ميکنی؛کدر وابری،مثل تو گرفته وغمگين؛چرا نمی غرد؟چرا اشکهايش را فرو نميريزد؟؟

...انگار چيزی را گم کرده ای؛به دنبال چيزی ميگردی اما نميدانی چيست؟روی سکوی عمرت مينشينی وسرت را در ميان دستانت ميگيری. احساس ميکنی که اتفاقی در حال وقوع است وتو از ان بی خبری........

هيچ صدايی را نميشنوی.ميخواهی فرار کنی؛بگريزی وبه جايی بروی که هيچکس تو را نشناسد اما چگونه ....ديگر تاب وتوان از کف داده ای وبيقراريت بيداد ميکند. دوباره به اسمان نگاه ميکنی تا شايد غرش ابرها را ببينی.اسمان رو به سياهی ميرود؛اما دريغ از يک قطره........

هنوز قدم اول را برنداشته ای که صدايی توجه تورا به خود جلب ميکند از کدام سوی است؟نميدانی. تو فقط ميشنوی.گويی تو را به سوی چيزی ميخواند.صدايی مثل ناقوس کليساست ومثل ......

اين بار در عين نااميدی زنگارهای دلت را ميزدايی و از کنج ان سجاده ای را که سالهاست در گوشه ای افتاده است ،بر ميداری.غبار ان را ميگيری وروی چشمانت ميگذاری.رو به معبود می ايستی اما.....انگار چيز ديگری هم کم داری. اين صدای غرش ابرهاست که تو را به خود می اورد و گونه هايت را خيس شده از اشک می يابی.استينهايت را بالا ميزنی وبا اشک ديده ات وضو ميگيری .اسمان نيز پا به پای تو می گريد.گويی او هم رها شده است؛رها از همه تعلقات و ديگر بيقرار وسرگشته نيستی.........

احساس ميکنی سهم تو اگر همين سجاده وقبله گاه باشد،برايت کافی است.  برای تو همين بس که قبله گاهی داری ومعبودی.......

ديگر بغض نهفته در گلويت تو را عذاب نميدهد وهر قدر که بخواهی،ميتوانی اشک بريزی .ضجه بزنی.پس هوارها وناله هايت را در يک کلمه خلاصه ميکنی

                  ربنا.....ربنا.....ربنا.....الغوث.....الغوث.....الغوث  

 از دوست خوبم :نرجس علی بخشی

 

  و اما بگذار من هم چيزی بگويم تو سهمت را گرفتی ولی من چی؟؟؟؟؟

من هم ميخواهم درد دلم را بگويم اما چگونه........

  من بر انم که سجاده ام را پاره پاره کنم .ميخواهم بدون سجاده با تو حرف بزنم. ميخواهم تنها خودت حرفهايم را بشنوی. ميخواهم سجاده ام نداند به تو چه ميگويم.که ميترسم روزی زبان بگشايد وانچه را گفته ام ،افشا کند ورسوای بازارم سازد.

ميخواهم حجابها را پاره کنم ميخواهم برخيزم وخود را در دستهايم بگذارم وبه تو تقديم کنم.براستی اگر تورا نداشتم،به که حرفهايم را ميگفتم؟چه کسی شانه اش رابستر گريه های غريبانه من ميکرد؟تنها تويی که اميد بودن وعشق ورزيدن به خود را در دلم می رويانی.

                     منم وشرجی چشمی هميشه بارانی

                        دلم به راه تو مانده خودت که ميدانی

                      بيا که ذوق پريدن به بالمان خشکيد

                      شبيه واژه دريا هميشه طوفانی

                      در ای سکوت دمادم که درد ميبارد

                     شب است وحسرت يک حنجره غزلخوانی

                     تو هستی وغزل عاشقانه بودن

                     من وستاره واشک وشب پريشانی

                    کسی صدای ترک خوردن مرا نشنيد

                    به جز نگاه تو ای بغض ترد پنهانی

                   دلم هميشه برايت بهانه ميگيرد


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 8 سخن بهشتي )



 

جمعه، 26 دى، 1382

روزهای رفته

دلم برای خودم تنگ شده است روزگاری نه چندان دور خودی داشتم که پر داشت خودی داشتم که احساس يک کبوتر را در می يافت خودی داشتم که قفسها را ميشکست خودی داشتم که از روی ديوارها ميپريد ان روزها خودی داشتم که يک اسمان بال را ميفهميد يک اسمان بال برفراز معبدی دور .....

 دلم برای خودم تنگ شده است روزگاری نه چندان دور خودی داشتم که ابی بود ان روزها صبح که ميشد دست احساسم راميگرفتم وتا بارگاه خورشيد ميرفتم ميخواستم از نور افشانی اسمان حرف تازه ای بدانم ميخواستم از طلوع تصوير ديگری بردارم ميخواستم برای چشمهايم يک ذره نور بخواهم ان روزها در حاشيه خونرنگ عشق که قدم ميزدم دلم برای يك ضريح ميتپد ضريح چشمهايی که از بام دنيا تا ان سوی نور پر گرفته بود پرواز تا غرفه های معطر ملکوت !ابی اين پرواز هرگز گفتنی نيست!

ان روزها در من حالتی بود كه دريا را ميفهميدم .يك دريا قنوت را كه به يك وجود معراجی اب ميداد.اين وجودها عجب تشنگانی هستند.تمنای اب كه در اسمان ضرب ميشد تازه ميفهميدم كه اين خوبان تا كجای عشق رفته اند.

                                 پشت اين درها كه يكسر بسته اند

                                  دستهای بی پناهم   خسته اند

                            ارزوهايم شبيه يك  حباب

                                  مثل نرگسهای پرپر روی اب

                                روزهای رفته ام يادش بخير

                         لحظه های سبزو ابادش بخير 


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 9 سخن بهشتي )



 

پنجشنبه، 25 دى، 1382

بهترين دوست

درضمير خسته خويش غرق اين انديشه بودم که به کجا بايد پناه برد؟به اغوش کدامين دلنواز ؟به کدامين خانه خوشبختی که پلاکش از اميد باشد وپنجره هايش به روی عشق بازشود؟؟؟

لذا دلم ميخواهد تورا با بلندترين فرياد صدا کنم ميخواهم ديوانه وار تورا در افقهای لاجوردی جستجو کنم يا در ميان شب بوها جای پايت رابوسه باران کنم ميخواهم کوله بار خاليم رابر دوش بيندازم وتا بيکرانها گريه کنم ميخواهم بديها را از خود برهانم .

اه خدای من!دلم ميخواهد تورا هميشه ودر همه حال داشته باشم

پس چرا نميرويد ودستهايم را رها نميکنيد بگذاريد خودم باشم بگذاريد بگريزم به جاييکه غربتش از بودن با اهل گناه بهتر است بگذاريد دردهايم رابرای خدايم بگويم انکس که دست مرا ميگيرد وهرگز به من پشت نميکند...هرگز....

در کنار ساحل روی تخته سنگ تکبر نشسته بودم که از ان سوی دريای رحمت صدای دلنشين عشق را شنيدم قايقی از توبه ساختم وبا پارويی از ارزو پا به دريای رحمت الهی نهادم ناگهان دريا طوفانی شد ويک يک تخته های قايقم را جداکرد.با خود انديشيدم((چه سست توبه ام من))

ديگر داشت دير ميشد که به اخرين تخته باقيمانده چسبيدم وسخت تر از هميشه گريستم اين بود که نوری از فانوس بخشش خداوندی دلم را روشن کردودوباره خود را به خدا سپردم.

 


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 1 سخن بهشتي )



 

پنجشنبه، 25 دى، 1382

گرمای دل

هميشه لباسهای گرم سرما راازدل بيرون نميکندهميشه دستکشهای بافتنی دستهايت را گرم نميکند هميشه شعله اتش گرما بخش نيست زمانی ميرسد که در ميان شعله های اتش ايستاده ای اما جايی درون دلت هنوز سرد است اين لحظه چهره ات از گرما سرخ ودلت از سرما يخ زده است اری تو زندگی را وارونه فهميده ای

بيا واز کنار اتش برخيز وبگذار اين دستها سرما را حس کند يک سبد اتش بردارودر همه خانه هارا بکوب لبخند بزن وگرما تقديمشان کن ان زمان خواهی فهميد که وقتی به اخرين خانه شهر ميرسی دلت هم گرم ميشود


عاشقاي بهشتي چي گفتن ؟ ( بايگاني شده ) ( 4 سخن بهشتي )

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٩
تگ ها :