عيد بر عاشقان مبارك باد

قصدم بر اين بود كه پريشب اپديت كنم اما متاسفانه به دليل خستگی بيش از حد موفق به اپديت كردن نشدم.بعد از مراسم تخت جمشيد و به محض رسيدن به خانه بيهوش شدم.حتی ديگه نفهميدم كی صبح شد‍!

اخه اون شب فرصت خوبی بود به مناست ميلاد كودكی كه بوی سيب می داد خنده هاش بوی گلاب.كودكی شيرين مثل تمام قندهای اسماني

ديشب خواستم اپديت كنم كه نمی دونم چی شد كامپيوترم يه دفعه هنگ كرد  اما امشب خوشحالم .خوشحال از اينكه می دونم چرا اينطوری شد؟؟؟

و اما امشب:

كــــــــــانـــــــــــــون مـــــــــراســـــــم ســــخنرانــــــــی و...

امشب عجب شبی بود تو رگام يه حس اشنايی غريبی می كرد. يه حسی كه    می خواست يه چيزی رو بهم بگه .يعنی واقعا من اين مدت خودمو هدر دادم ؟  وقتم رو تلف كردم سر خودم رو با چيرای اطرافم بی خودی گرم كردم؟

درسته كه تو كوچه باغای دلم گم شدم . درسته كه خيلی وقته كه سوراخ دعارو گم كردم.اما احساس می كنم كه هنوز سنگ سنگ نشدم.شايد هنوز يه دو قدم به سخت شدنم مونده باشه.يه پله تا جرم گرفتن وزنگار زدنم.هنوز فسيل نشدم.پس هنوز فرصت واسه جوونه زدن هست مگه نه؟!

يه كمی فكر كن اينارو دارم به خودم ميگم از خودت بپرس اين همه مدت كجای كارت ميزون بوده؟؟اصلا كدوم قسمت از وجودت رو هنوز نشناختي؟نكنه ادرسو   عوضی اومدم وای نه بازم يه كوچه بن بست.....كاش بتونم اون نقطه تاريكمو پيدا كنم.

خدايا چكار كنم حكايت اين دم وباز دما چيه؟ حكايت اين سرمايه هايی رو كه در اختيارم گذاشتی چيه؟اين دستايی كه می تونن خيلی كارا بكنن.چشمايی كه حتی می تونن فيروزه اسمونو نگاه كنن.اين پاهايی كه منو به جلو هدايت می كنن........

امشب دلم لك زده واسه يه مسافرت.يه سفر به درون خودم .خود خود خودم    فقط دو تا بال می خوام كه باهاشون پرواز كنم واوج بگيرم.و اون قدر بالا برم تا اين جزيره ای كه توش زندانيم بشه اندازه يه نقطه و اونوقت محو بشه محوه محو

به دلم برات شده كه می تونم اره می تونم ...امشب همون شبيه كه ماه تمام تو زندگيم می تابه  واسه هميشه روشنم می كنه.امشب همون شبيه كه انگار شفا پيدا كردم.از اون بيماری ورنجی كه مدتها بود اسيرش بودم.

اره امشب بالاخره گرفتم وفهميدم وباور كردم معنی فتبارك الله احسن الخالقين رودقيقا همينه.ميشه ياد گرفت كه زندگی يه موهبته.يه نعمت كه هر ذره ای توی نيستی ارزوی رسيدن به اونو داره چقدر ميشه همه چيزو ساده گرفت.چقدر ميشه نيكی كرد. شايد بگي:اگه يه بار ديگه فرصت داشتم.......

امشب باز در يك نظر مرد خدا گونه ای رسيد و با يك اشاره برد مرا تا ستاره ها

و چه زيبا گفت:بنی ادم اعضای يكديگرند  كه در افرينش ز يك گوهرند چو عضوی به درد اورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار............

كاش امروز خوابم مثه ديروز سنگين نباشه.كاش وقتی يه نفر بهم احتياج داره دست رد به سينش نزنم .كاش وقتی می بينم يه نفر غمگينه خودمو به كوچه علی چپ نزنم.كاش يه كمی انفاق می كردم.كاش وقتی دختر همسايمون از يه بيماری ناشناخته می ميره يه كمی به خودم بيام.كاش يه كمی قشنگتر زندگی كنم .خودم خوب می دونم كه ديگه فرصت زيادی نمونده..........

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٠
تگ ها :