برگی از دفتر خاطرات

نمدر کودکی غم وغصه  هام کوچک بود.حسرت عروسک مو طلايی و اسباب بازيهای پشت

ويترين های رنگارنگ ...حسرت داشتن سکه ای تا با ان عروسک کهنه و يک پايم را به خريد ببرم 

وبرای او بيسکوييت واسمارتيز بخرم ...ارزوی...

ااون روزا هيچوقت فکر نمی کردم يه روزی تاب وسرسره و چرخ وفلک واسم بی معنی

بشه .انگار همين دو روز يش بود که با شنيدن کارتون مورد علاقم به طرف تلويزيون شيرجه مير

رفتم و بعد هم غرق ...غرق غرق 

هيچ نمی فهمم چرا ديگه دلم نمی خواد روي تپه های شنی راه بروم 

ديگه وقتی وارد مغازه ميشم

از بستنی های شکلاتی و شيرينی های کشمشی دوتا دو تا نمی خواهم

ديگه وقتی به پارک می روم دلم نمی خواهد گلها را بچينم

ديگر حاضر نيستم در صفهای طولانی بايستم

برای اينکه عروسک بزرگ شخصيت های کارتونی را لمس کنم

يا از او يک بادبادک بگيرم

ديگر با دوستانم سر رنگی شدن زبانم يا خوردن اب نبات های بنفش وقرمز شرط نمی بندم

ديگر با مادرم قايم باشک نمی کنم

پشت پدرم سوار نمی شوم

ديگر برای پاره شدن کتاب رياضی ام گريه نمی کنم

ديگر دوست ندارم سوار اسب هايی که اهنگ می خورند وتکان می خورند شوم

ديگر دوست ندارم بزرگترين تکه گوشت سفره يا بزرگترين بستنی دنيا مال من باشد

ديگر برای خريد يک دست لباس زرو پاهايم را به زمين نمی کوبم

فرياد نمی زنم

و صورتم با اشک های معصومانه خيس نمی شود

ديگر...............

                                 ميدونين بهم چی ميگن؟!!!

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٧
تگ ها :