ساکمو بستم ميشه بيام؟!!!

همه رفتند و من امشب تنهام.خيلی تنها...و اين تنهايی تنها داراييه که واسم مونده. شايد چون نمی تونم اون رو بفروشم و شايد چون...؟!!

اخه هيچ کسی پيدا نميشه قدری از تنهايی من رو بخره... ايا کسی هست؟؟؟

هيچ کس جز تنهايی در اين نيمه شب دلگير و در اين سکوت سرد حاضر نيست با من حرف بزنه.خب منم فانوس کوچيکم رو برداشتم وبه اين غار اومدم غاری در حوالی دل. شايد اينجاکسی پيدا بشه نميدونم؟!

فقط می دونم لبامو دوختن و دريا دريا سکوت بهم دادن...سرگردونم دنبال يه جرعه نورم يه قطره حيرت...

خدايا اين همه راه اين همه بيراهه اين همه کوچه اين همه بن بست اين همه....!يعنی دو تا چشم ويه قلب کوچيک کفايت می کنه؟!!

خيلی می ترسم خيلی زياد! اگه راهی رو که ميرم بن بست باشه ؟وای نه!!اخه چراغ ندارم يعنی دارم اما چراغی که چراغ باشه ندارم!

اين همه تاريکی اين همه شب اين همه ادم ...خدايا چی ميشه اگه...؟!

يه چراغ واسه قلبم ميخوام. اخه ديگه چقدر سربالايی وسنگلاخ؟!چقدر درای بسته وقفل بی کليد؟!چقدر ديوار ...ديوارو ديوارو ديوار

خدايا ميخوام برم .خيلی دلم تنگه اما نمی تونم نمی تونم نمی تونمکاش اونجا بودم .امشب بچه ها همشون ضريح رو محکم چسبيدن و گريه ميکنن...تو حرم تو بغل امام رضا.

می دونيد يادم به چی مياد؟ نيمه های شب توی حرم به خيال اينکه حالا خلوته می رفتم به ديدنش اما می ديدم از شلوغی جای سوزن انداختن نيست!!!چه حماقت عاشقانه وشيرينی که ادم فکر کنه بقيه عاشقا از اون سحر خيز تر نيستن!

ولی بودش  به خدا بودش احساس می کردم دستاش رو شونمه..قشنگ حسش می کردم...جالبتر اينه که اونجا همه عزيزن حتی اون گداهای اطراف صحنش!

حتی آبی که توی صحن می خوردم يه مزه ديگه ای داشت .يه چيزی بهم می گفت اون دوست داره حتی اگر همه دنيا تو رو نفی کنند اون نگاهت می کنه.حتی اگر هزار تا مهمون ديگه هم داشته باشه دستت رو می گيره.

نمی دونم ولی اگه اشتباه نکنم اسمش علی ابن موسی الرضا بود اره همين بود....همين!

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٦
تگ ها :