قتل يک عشق به دستی که نديدش هرگز!

خدا جون ديگه به خدا از بابام عروسک نمی خوام.ديگه مامانمو اذيت نميکنم.ديگه بهونه گيری نمی کنم.ديگه وسايل خواهرم رو خراب نميکنم.ديگه کار بد نميکنم که کلاغا واسه مامانم خبر ببرن.خدا جون به خدا يه عالمه به اندازه ده تا دوستت دارم.مامانم ميگفت:خدا حرفاتو گوش ميکنه حتی گريه هاتو گوش ميکنه.تازه دعواتم نميکنه. هر چی هم بخوای بهت ميده.خدا جون يادته اينقدر دعا کردم تا از اسمون فرشته های مهربون واسم عروسک اوردن اما حالا اين عروسکوبگير ديگه نميخوامش به جاش مامانم بابام.....اخه همه ميگن اونا رفتن اسمون ..يعنی اونا الان پيش تو هستن؟؟!خداجون بيا اين عروسکم واسه تو با اينکه ديگه دست وپا نداره ولی بازم خوشگله ...حالا ميشه............؟!

اره درسته اينا همش نجواهای يه کودک زلزله زدست

خدايا اخه چرا؟؟جرم اين کودک چی بوده که تا ديروز در اتاق در اغوش گرم خانواده در کنار لبخند ها ومحبتهای مادر وامروز در زير تيغ افتاب و شلاق های باران به جای خالی مادرش و شايد پدر خواهر و برادرش چشم دوخته....ديروز به رنگ اتاق اسباب بازی کودکانه به نداشته ها وارزوهايی که در سر داشت فکر ميکرد و امروز به سر پناهی به اغوش گرم به داشته هايی که امروز ندارد بله ندارد

کودکش بی نان است خوب می دانم

نيست بر فردايش گذر دلخوشی کوتاهی

مادرش وقتی مرد کودکش بابا گفت

مادرش وقتی مرد چشمها رنگ حيا را شستند

کودکی را ديدم که پی ادرس خانه مادر گم بود

کودکی را ديدم قلب در هاون می کوبيد

ظهر در سفره انها اندکی نذری بود

هر کجا بغضی هست اشک من می شکفد

من به سيبی نه نه به هسته يک هلو خشنودم

من نمی خندم اگر دستی از بی پولی پی مهری باشد

يا اگر در گوشه ميدان ونک پی پنج ادم تجريش سوار می گردد

خوب می دانم درد کجا می رويد

اخر از کلبه من بوی ته سوخته زندگی ام می ايد

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۸
تگ ها :