همايش فقر

بچه ها بجنبيم چند روز بيشتر نمونده و وای وای اگر اين شبها هم بگذردو ما هنوز تکانی نخورده باشيم. اگر امشب هم از دست برود وما هنوز هم همان انسان گنهکار قبلی باشيم.

                                و اگر خدا هنوز از ما ناراضی باشد؟!!!

                                        ≡                      ≡                         ≡

گوشی رو برداشتم عقربه های ساعت داشت کم کم ميهمان عدد ۱۰ ميشد. صدای تلفن منو گيج کرده بود.ساعت ۴ يادت نره کلاس تشکيل ميشه.با حوصلگی جواب دادم ممنون ايشالله ميام.هنوز گوشی رو نگذاشته بودم که يه غم بزرگی تو دلم نشست.اخه امروز همايشه اونم چه همايشی!حتما بايد برم.

اروم به طرف مامانم رفتم. بعد از يه کمی لوس بازی بهش گفتم ميگم مامانی ميشه استثنائا من کلاس امروزمو تعطيل گنم. مامانم که از همون اول متوجه شده بودن من يه ريگی به کفشمه با خونسردی جواب دادن معلومه که نميشه! 

ولی مامان؟!   گفتم که نميشه!

ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهره.دارن ميرن. ومن اشک در چشمام حلقه زده.اروم يه جمله رو زمزمه کردم.(ای خدای دلشکستگان وای خدای............)

تو حال وهوای خودم بودم که:مگه نمی خواستی بياي؟!اگه ميخوای بيای زود باش تا نرفتم

يعنی بيام؟   فقط يه کمی زودتر!

و الان نميدونم چی بگم شايد قسمت بوده. نميدونم سی دی رقص فقرو ديدين يا نه؟ اگه نديدين حتما ببينين. من يکی که بدجوری قلبم به درد اومده.بدجوری دلم گرفته از اينهمه بی عدالتی.

ای خدا الهی قربونت برم.چی از دريای رحمتت کم ميشه اگه يه نگاه به سفره نيازمندان وبه دعاهای شبانه ارزومندان در حسرت..؟!!

اين کودکان در انتظار لقمه ای غذا چه معصومانه به کنجی ارميده بودند و چه مظلومانه جفا می ديدند.خدايا به خجلت پدرانشان وبه به بی تابی مادرانشان...........!؟

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
تگ ها :