چشمها را نبايد شست بايد بست!

اينطوری شروع کرد:

  َامتحان دارم.گفتم يکی دو ساعت زودتر بريم با بچه ها ارواح دلم درس بخونيم

روبروی دانشگاه منتظریم پريسايه کمی دير کرده!به مينا گفتم بيا قبل از اومدن پريسا يه کمی فرمولارو دوره کنيم!آروم گفت:فعلا فرمولاروبی خیال برو تو قيافه ها!  

چرا اينطورين؟همچی مثل اين کالاهای لوکس و کادو پيچی شده که ميخوان زودتر به بازار عرضه کنن ! ولی چه بی سليقه رنگ آميزی شدن!سه تا از اين دختر خانمهای همچی up to date دارن به ما نزديک ميشن.  لباسای به اصطلاح به مد روزو شلوارای آب رفته و کفشای....

ای وای خاک تو سرم؟    اين يکی به شلوار برمودام قناعت نکرده ويه چند تا لا بالاتر زده.بنده خدا فکر کرده الان تو بهشت غربی داره قدم ميزنه!!!!موهای سيخ سيخی دومی نزديکه کار دستم بده آخه من زياد به اعصابم مسلط نيستم وگاهی... 

آخيش رفتن!اما هنوز بوی تند عطر کينگشان توی بينی ام پيچيده.مثل اينکه صبح به صبح حمام عطرو ادکلان ميگيرن تا خدايی نکرده جلو رفقاشون کم نيارن.بی خيال... دختر امتحان داريا!ولی دو نفر ديگه اومدن رو صندلی بقلی نشستن. يکيشون با موهای قرمزش منو ياد آن شرلی مينداخت.و اون يکی....

در مورد رستورانها وکافی شاپ های باکلاسی که در اونجا غذا تاول نموده بودن صحبت ميکردن.گويا قراره مجددا به همان محل برن. طولی نکشيد دو نفری که منتظرشون بودن تشريف فرما شدن.... 

وای چی دارم ميبينم!!!!شلوار بگيو و موهای تيفوسی و ريش آنکارد شده و.......اين همون بچه مثبت تو کلاسمونه !!!! 

ميگما دنيا داره رو سرم ميچرخه!مثل اينکه دچار مشکل شدم.مگه من روی صندلی ننشسته بودم؟!فکر می کنم از روی پله ها دارم می يفتم. در همون حالت سهراب سپهری رو ديدم که ميگفت: 

                                     چشم ها را نبايد شست بايد بست!

 

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٦
تگ ها :