چه سرده!؟

دختر در حاليکه بند کيفشو روی شونش جابجا می کرد

دست ديگشو بيشتر توی جيبش فرو کرد ..

شايد که کمتر سرما رو حس کنه ..

گرچه هيچ فايده ای نداشت ..

سوز سرما رو تا ته وجودش حس می کرد ..

دوست داشت هر چی زودتربه یه سر پناهی برسه ..

یه جایی که  حداقل بتونه دستای یخ زدشو  گرم کنه ..

 

از کنار آدما بی تفاوت می گذشت ..

از کنار آدمايی که بهش تنه می زدن ..

یا در گوشش نجوا می کردن ..

خيلی وقت بود که به کسی توجه نمی کرد ..


باد سردی که اومد مجبورش کرد که قدماشو تندتر کنه ..

 

 صدای بوق ماشينی که از روبرو می اومد رشته افکارشو پاره کرد ..

ناخوداگاه سرشو بالا آورد ..

ماشين ديگه تقريبا بهش رسيده بود ..

و يکبار چراغهاشو خاموش و روشن کرد ..

نا خود آگاه به راننده ماشين خيره شد ..

يه چيزی ته دلش لرزيد ..

( نه ..نه ..مطمئنم ..نه ..نه .. ... )

اينو با تمام وجود توی دلش گفت ..

اما  ..

اما اون برق نگاه ..

خيلی ..خيلی  ..

بازم ذهنيتشو انکار کرد ..

آخه ..

آخه باورش خيلی سخت بود ..

اتومبيل مدل بالا دور زد و کمی جلوتر ايستاد ..

  پاهای دختر ديگه واقعا به لرزه افتاده بود ..

خودش هم نمی دونست دليلش ترسه يا که ..

نه ..نه ..مطمئنم که نباید ..مطمئنم ..)

 تقريبا اينارو زير لبش گفت ..

همينطور که توی پياده رو مشغول رفتن بود در حاليکهقدمهاش سست شده بود به کنار ماشين رسيد

با اضطراب سرشو چرخوند
 
تا شاید.......

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢
تگ ها :