اما من هنوز....!

دیواری را بالا می بردند،کارگرانی بی حوصله،آجر روی آجر می گذاشتند،از سر بی ذوقی و بی خیالی

شعری را زمزمه می کردند که بوی کسالت می داد و آسمان انگار دلتنگ و زمین انگار خسته و گنجشک ها انگار بی حس و حال

ناگهان یکی از کارگران معمار را دید که پنهانی نگاهشان می کرد.به رمز و به ایما و اشاره،کارگران دیگر را خبر کرد و همین که همه دانستند چشم های  معمار آنها را می نگرد،گرم شدند،ذوق کردند و بر سر شوق آمدند.نه آسمان دیگر دلتنگ بود و نه زمین دیگر خسته!

آجرها تند و تند روی هم گذاشته می شد و دیوار به شتاب بالا می رفت.تلاشی زیبا بود و سعی ای پرشور،زیرا همه می دانستند که چشمی آنها را می بیند و همه می خواستند که در برابر آن چشم بهترین باشند.

معمار تماشایشان می کرد و لبخند می زد...

غروب که شد دیوار بیش از هر روز،بالا رفته بود و کارگران کمتر از همیشه خسته بودند

معمار جلو آمد و دست کارگران را بوسید و گفت:این همه تلاش و این همه گرم رویی از سر آن بود که می دانستید،چشم هایی شما را می بینید

اما کاش می دانستیم و کاش باور می کردیم که جهان نیز معماری دارد که پوشیده نگاهمان می کند.از فراز تمام لحظه ها و از بالای تمام ثانیه ها!

..................


  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩
تگ ها :