الا بذکرالله....

شب از نیمه گذشتُ به صبح نزدیکتر،دخترک هنوز جلوی آینه نشسته بود وخود را مرور میکرد. یادش آمد از آن روز در میدان شهر،انگارتمامی شهریکپارچه چشم شدند وبه کسی که از شهرُ دیاری دیگرقدم برپوشش خیابان میگذارد مینگریستنند.صدای تق تق ِ کفشهایش گوش هرمردی را کر میکرد، گیسوانش از زیر روسری آبی خودنمایی میکرد و چشم هرمردی را آتشین، و او غافل از این تیرهای زهر آگین، سر خوش از رنگ موی جدیدش، و سر خوش از این همه توجه. یادش آمد از مشاجره پدر و مادر بر سر مانتوی گران قیمتی که تازه از معروفترین مرکز خرید شهر خریده بود، از ابروهای گره کرده پدر، که او را مواخذه میکرد ودر مقابل عذروجواب مادر:" جوانی شراب ... "

وهم خنده تلخ نگاه نگران مادر.

گاهی بی تفاوت به انعکاس آینه، حیران تر ازهمیشه درسیرخط نگاه خود گم میشد. احساس میکرد با وجود این همه تنوع آلایش، چیزی در وجودش کم است. دیگر تعریف تمجید دوستان از حسن سلیقه اش در انتخاب لباسهای آخرین مد برایش تکراری بود. ازتوجه نگاه های دیگران زیاد خوشحال نمیشد.وبازغرق درتفکراتش به خود می آمد و   متوجه تیک تاک ساعت روی میزش میشد، صدایی در درونش از این همه احساس بیهودگی، وهم حیرانی این دقایق که گویی هیچگاه به آخرنمیرسند فریاد میکرد. بی رمق دستش را به زیر چانه اش زد،از دریچه تنگ چشمهایش نگاهی به زیرانداخت و کتاب لبه میزش را چند صفحه ای ورق زد:

" دیگراین پنجره بگشای که من

  به ستوه امدم از این شب تنگ " ...

دخترک دستانش را دورسرش حلقه کرد، لحظاتی دیگر در آینه نگاه کرد وبه تصویرآینه شکلک نشان داد. صندلی جلوی میز را کمی عقب زد و بعد از نیم چرخشی بلند شد و قدم زنان فاصله میان صندلی و پنجره را پیمود و بازگشت. نگاهش انعکاس نور صورتی اتاق خانه بر روی پوشش موکت را دنبال میکرد. چند دفعه ای مسیر را پاورچین پاورچین تکرار کرد و باز بر روی صندلی نشست. دستهایش را در زیر سرش گذاشت، چشمهایش را بر روی هم آورد و فکر کرد چه خوب بود ادمها هرگز بزرگ نمیشدند و در همان تفکرات کودکانه خود میماندند.در همین فکرها بود که صدایی او را متوجه خود ساخت،ابتدا خود را بی تفاوت نشان داد. فکر کرد که خیالاتی شده است.ولی هر چه بیشتر صدا تکرار میشد، احساس میکرد که زیبایی خاصی در آن نهفته است. بی اختیار بلند شد و قدم زنان صدا را دنبال کرد.به کنار پنجره اتاق رسید. صدا بلندتر و رساتر شنیده میشد. پرده جلوی پنجره را آرام آرام کنارزد وپنجره رابازکرد. نغمه ای خوش ودلنشین فضای درونش راطنین می افکند. احساس کرد که صدا را با تمامی وجود خود میشنود. تا بحال چنین احساس خوبی نداشت.از میان صدا کلماتی بیشترازهمه توجهش راجلب کرد:" فاین تذهبون "،" پس به کجا میروید "،" الا بذکرالله تطمئن القلوب "،" همانا یاد خدا ارامش دهنده قلبهاست "، " الا بذکرالله تطمئن القلوب "،" الا بذکرالله...

بی اختیار کاسه چشمهایش پر شد و اشک همچون قطرات باران صورتش را خیس کرد. احساس کرد تمامی وجود خود را پیدا کرده است.صدا لحظاتی دیگر بگوش رسید و خاموش شد و او همچنان تکرار میکرد " الا بذکرالله تطمئن القلوب ".گریه

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها :