فيما افنيت عمري

بازم سلام!                             ۱۹/۱/۸۳

چون بهتون قول داده بودم كه مطلبم ادامه داره دلم نيومد زير قولم بزنم.

خب اون شب خيلی دلم گرفته بود يه جورايی دلم هوای اون خلوتهای عاشقونه....

راستی چه زود گذشت هنوزم باورم نميشه انگار همش يه خواب بود.يه خواب شيرين.خوابی كه رنگش با بقيه خوابام يه كمی فرق داشت.ميگم بچه ها يادتونه چقدر در اون شبا احساس خوشبختی می كرديم.

تو چي؟يادته؟؟جدا يادته امام رضا؟؟؟اون نيمه شبا دلای سوخته قلبای شكسته چشمان پراز التماس بچه ها و....

ميدونی چيه امام رضا!هر چند از دوريت رنج ميكشم اما اين رنج كشيدن وسوختن رو خيلی دوست دارم خيلی قشنگه مثل يه سونا واسه روحمه. چون خوب ميدونم اون لذتی كه تو هجر وجود داره اصلا قابل قياس با وصل نيست.

 هميشه فكر ميكردم ليلی ومجنون فقط وفقط تو قصه ها وجود دارن.فكر می كردم خيلی وقته كه ليلی مرده ومجنون سوخته. با خودم فكر می كردم نكنه فقط ادای ليلی ومجنون رو در ميارم.اخه اگه واقعا كسی مجنون تو باشه يقينا جلوه ای از تو پيدا می كنه.اخه عشق ومحبت تو يه اكسيريه كه ادمو جذب ميكنه. نمی دونم چرا؟؟؟؟اخه تا حالا كی ديده كه يه معشوق اينقدر عاشق وشيفته داشته باشه.اونم از هر نژادی با هر قيافه ای با هر ديني....

 امااقا خيلی ميترسم.خيلی زياد...

ميترسم اون قولايی رو كه بهت دادم نتونم عمل كنم. ولی بذار يه چيزی رو بهت بگم. باور كن هر موقع ميخوام گناه كنم ياد تو ميفتم. با خودم ميگم حيف اين چشمها نيست چشمهايی كه گنبد قشنگ امام رضارو ديده بازم مرتكب عصيان بشه. اخه حيف اين دستا نيست دستايی كه اقا اجازه داده ضريح قشنگشو لمس كنم بر خلاف ميل تو كاری رو انجام بده.حيف اين زبون نيست  زبونی كه باهاش ذكر تو رو گفتم ونام تو رو زمزمه كردم بازم به گناه الودش كنم.اخه حيف اين پاكی نيست.

اقا جون كاش ميتونستم واسه هميشه اين پاكيهارو روی قلبم حك كنم وابديش كنم.

                 چه خوش صيد دلم كردی بنازم چشم مستت را  

               كه كس اهوی وحشی را از اين خوشتر نمی گيرد

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام.سلامی به وسعت دلتنگيهای منتظران

امشب به خودم گفتم كاش از اين به بعد به جای رمانتيك نوشتن از عشق ومرگ درد اور خفن ويه كمی چرند بنويسم اون هم از نوع كوفتی ترينش.خب چكار ميشه كرد خداوند نق را افريد تايه انسانهايی مثل من  با نق وغر نفس بكشند.به هر حال بايد يه فرقی بين من وكدو حلوايی باشه يا نه؟

راستش امشب خيلی دلم گرفته در اين نيمه شب تاريك و در اين سكوت دلگير....  اخ كه چقدر دلم می سوزه وقتی كه ميبينم بعضی انسانها چطوری خودخواهانه عشق رو می سوزونن و از عشق يه كليشه ميسازن و اينقدر اين كليشه رو به واقعيت نزديك می كنند ناخوداگاه يه لبخند تلخی به چهرم می شينه.

قدم به قدم صفحه به صفحه قصه عشق ها خستگيها وسرسپردگيهاو دل بستن به.....و ديونه كردن وبه اتيش كشيدن .اخه عشق ومحبتی رو كه خيليها تو ذهنشون ساختن و باهاش حرف ميزنن قصه عجيبيه اونا از عشق وديونگی يه مثلثی تكراری درست كردن كه اونقدر می چرخه ومی چرخه تا بالاخره تموم ميشه ومی ميره وبازهمون عكسای تكراری (قلب وتير واشك و جام و...)

ميگم ولی چقدر قشنگه دوست داشتن دل نه دوست داشتن گل(با كسره)..اصلا چقدر قشنگه تمرين بندگی با اونايی كه ميدونيم يه جلوه ای ازمعشوق حقيقی رو دارن اونوقت ديگه شايد هيچوقت هستي خودمون رو گم نكنيم و شايد بتونيم به حقيقت عشق برسيم.او نوقت شايد بتونيم اونايی رو كه در اوج خوشبختی هستن رو بدبخت نكنيم.

راستش ديشب وقتی دقيق مطالب وبلاگ اقا سيد رو خوندم مثل يه نارنجكی  كه وقتی منفجر ميشه تكه تكه های اون به هر سمت وسويی پرتاب ميشه ذهن اشفته منم... خب شايد اون جملات واسه من يه جرقه ای بود كه منم يه كم به خودم بيام منم يه كمی بيشتر از قبل خودمو بشناسم راستش منم ميخوام اعتراف كنم كه :خيلی می ترسم ترس از فردا و روزهايی كه هنوز متولد نشده اند و به اين دنيا قدم نگذاشته اند .ـــــــ فــــردا ــــــ عجب كلمه غريب وسنگيني؟        و من همچنان با اين وحشت زندگی ميكنم ...

                      كاش ديوانه ای بسته به زنجير بودم اونوقت شايد.....

ببخشيد مثل اينكه يه كمی زيادی تند رفتم .ولی هر چی خوندين همش بغض بود غصه بود شايدم چند قطره اشك......

                                                                             ادامه داره...

                

  
نویسنده : yaass_073 ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۱
تگ ها :